![]() |
![]() |
||
![]() |
|||
۱. خانهی مارال ننه همیشهی خدا بوی حنا میداد. خودش هم. یک لبخند غریبی هم میزد وقتی کیفش کوک بود که دلت را میبرد. از آن مادربزرگهایی نیود که زود بگیرد ماچت کند و قربان صدقهات برود. نه؛ اتفاقن خوب غر میزد. شاید روزگار سخت، سختش کرده بود. من هر چه از زندگی یک زن روستایی یادم است با حضور اوست؛ پختن نان در تنور، دوشیدن شیر، چیدن علوفه، برداشت سیب زمینی و عدس، کار در خرمن و طویله... میدانی! ادبیات خیلی به مادربزرگهای ما بدهکار است. من لنگهی این آدمها را در هیچ داستان و شعری ندیدهام. کسی را ندیدهام که «یاپبا یاپماخ»* را توصیف کرده باشد. قبول دارم که خیلی شاعرانه نیست اما یکی باید اینها را مینوشت دیگر. باید معلوممان میشد که مارال ننه چرا مثل مادربزرگهای قصهها نیست. بگذریم. روزگار مارال ننه این اواخر به آفتابنشینیهای عصرگاهی رسیده بود. مینشست روی صندلی توی پیاده رو و سعی میکرد رهگذرهای گاه گاهی خیابان خلوت را بشناسد. ما هم که کنارش بودیم کمکش میکردیم؛ این که سلام کرد پسر فلانی بود ... و او میرفت به قدیمها. از پدربزرگ و مادربزرگ رهگذر خاطره میگفت و اینجور وقتها من میدیدم که یک سلام چقدر خوشحالش میکند. خلاصه؛ اینها را گفتم که برسم به چی؟ نمیدانم.
۲. عید مال آدمهایی است که نیستند. برای من که اینطور است. جای خالی آنها که نیستند در روز عزیز، بزرگ و چشمگیر و حتی نفسگیر است. یک حس خفه کنندهای است. نمیدانم چرا ولی انگار هر گوشهی اتاق، پشت هر پیش دستی کنار سفره جای ابدی و ازلی آنهاست. یاد همهی رفتهگان به دنیای دیگر عزیز. این عید اما به کسان دیگری هم فکر کنید که زندهاند و در خانه نیستند. نمیتوانند باشند. میدانید که ... یادشان باشید و دعایشان کنید.
۳. نمیدانم چه مرگم میشود که هر بهاریهای که نوشتهام رنگ و بویی از مرگ و فقدان داشته. هر سال همین بساط است. البته بسته به حال و هوا، کم و زیاد «امید» هم قاطی نوشتههایم میکنم. چیزهایی در مورد جوانهی درختهای سیب که اگر دقت کنی میبینیشان و اینها. الان اما هیچ حس امیدوارکنندهای ندارم. عصر سهشنبه است و تا آتش چارشنبه سوری چیزی نمانده. زنها خانهی مارال ننه جمع شدهاند. نمیدانستم برای چارشنبه سوری هم خانهی مرده میآیند.
۴. همین دیگر ... درختهای پیر سیب حیاط مارال ننه را از ریشه کندهایم تا پارکینگ درست کنیم. آدم از چی بنویسد.
* این از آن کلماتی است که حیف است در پانویس شرحش داد. اگر نمیدانی چیست از یک ترک روستایی بپرس.
گنبد چینی خانه به عنوان بخش مهمی از مجموعهی بقعهی شیخ صفیالدین اردبیلی، اگر چه ابتدا به عنوان محلی برای انجام مراسم دراویش صفوی بنا شده، اما با تبدیل کاربری آن به محل نگهداری ظروف چینی سلطنتی توسط شاه عباس اول، از نخستین موزههای سلطنتی در تاریخ ایران به شمار میآید. بنای اصلی بقعهی شیخ صفیالدین اردبیلی توسط فرزندش صدرالدین موسی در سال 735 ه.ق پایهگذاری شده اما بیشتر شکوه و عظمت این بنا مدیون ارادتی است که شاه عباس اول به شیخ داشته. او که بسیار به زیارت جد خود میآمده معماران و هنرمندان طراز اول دوره صفوی را به توسعه و آرایش این بقعه گماشته و آنها هم نهایت هنر و دانش خود را به کار گرفتهاند تا این بنا امروز به عنوان یکی از مفاخر تاریخی و فرهنگی ایران زمین، در فهرست میراث جهانی یونسکو ثبت شود.
طراحی و ساخت گنبد چینی خانه را به سرآمد معماران عصر صفوی شیخ بهایی نسبت دادهاند. جالبترین نکتهای که در مورد تالار چینی خانه وجود دارد اهتمام شیخ بهایی به «مهندسی صدا» در ساخت این تالار است. فضای داخلی به گونهای طراحی و ساخته شده که تمامی صداها و ارتعاشات موجود در آن با نهایت درجهی وضوح قابل شنیدن هستند. این بنا که گفته میشود محل پذیرایی از مهمانان خاص بوده، میتوانسته کاربرد موسیقایی نیز داشته باشد چرا که نحوهی طراحی آن و تاکیدی که معمار بر آکوستیک بودن بنا داشته شبیه همان دقتی است که نمونهی آن را در «اتاق موسیقی» عمارت عالی قاپوی اصفهان میبینیم.

چطور برسیم؟
عالی قاپوی اردبیل اگرچه ممکن است عظمت همتای اصفهانیاش را نداشته باشد اما به همان اندازه مشهور است. قدیمیترین محله شهر است و درست در مرکز شهر واقع شده. از چهارراه امام که 200 متر به سمت شمال حرکت کنید در ورودی بقعهی شیخ شما را به داخل فرا میخواند. چهارراه امام هم مرکز تجاری شهر است و شما در هر کجای اردبیل که باشید میتوانید با گفن کلمهی «چهارراه» به تاکسیها در سریعترین زمان ممکن خودتان را به نزدیکیهای عالی قاپو برسانید.
نکته: بلیت ورودی بقعه که شامل بازدید از ساختمان اصلی آن و البته گنبد چینی خانه میشود 500 تومان است. برای بازدید از موزهی شاه اسماعیل ختایی نیز باید جداگانه همین قدر خرج کنید.
کجا بگردیم؟
اگر کل مجموعهی بقعهی شیخ صفیالدین را به بدن انسان تشبیه کنیم چینی خانه را میتوان قلب مجموعه نامید. از در اصلی که وارد مجموعه شوید ابتدا با گنبد معروف «الله الله» روبرو میشوید. ازکنار این گنبد به حیاط اصلی مجموعه میرسید و در گوشهی سمت راست این حیاط کوچک با تحویل کفشهایتان به کفشداری وارد ساختمان اصلی بقعه میشوید. اولین اتاق به قندیل خانه مشهور است و بعد از گذر از آن از سمت چپ وارد چینی خانه میشوید.

نکات طلایی
۱. علاوه بر اشیایی که در داخل بقعهی اصلی به نمایش گذاشته شده، در دیگر بخشهای بقعه نیز میتوانید از موزه شاه اسماعیل ختایی دیدن کنید.
۲. خرید صنایع دستی و خوردن حلوای سیاه با دوغ در فروشگاههای اطراف میدان فرصت خوبی برای استراحت به شما میدهند.
۳. موزه مردم شناسی اردبیل در سوی دیگر میدان عالی قاپو قرار گرفته. تماشای این مجموعه را که در محل یک حمام تاریخی است از دست ندهید.
چه میبینیم؟
امروز اگر به تماشای چینی خانه میروید باید حواستان را بیشتر متوجه نقاشیها و طلاکاریهای زیبایی بکنید که روی مقرنسهای گچی انجام شده. خالی بودن تاقچههایی که روزگاری جای چینیآلات سفارشی شاه عباس بوده توی ذوقتان میزند اما تماشای نقشهای اسلیمی ایجاد شده بر فراز چهار شاهنشین چینی خانه لطف دیگری دارد؛ نقشهایی که نمایانگر اوج هنر هنرمند عصر صفوی است. اگر از احوالات آن ظروف چینی هم سراغ بگیرید نشانیاش را در موزههای سنپترزبورگ و آرمیتاژ روسیه به شما میدهند.
از «قابرقا» تا «برگ سرعین»
اردبیل؛ سرزمین کبابخورهای حرفهای
سرمای هوا، ارتفاع زیاد از سطح دریا یا رونق دامپروری در منطقه؛ از علتش که بگذریم به یک نتیجهی قطعی میرسیم و آن اینکه اردبیلیها کبابخورهای قهاری هستند. شاید آمار دقیقی در این مورد وجود نداشته باشد اما آنهایی که مدتی با اهالی منطقهی سبلان نشست و برخواست کرده باشند تایید میکنند که گوشت منبع عمدهی کالری مردم این دیار است. تنوع غذاهای گوشتی در این منطقه به حدی است که کمتر غذای محلیای را میتوان نام برد که بدون استفاده از گوشت تهیه شده باشد. و البته کباب در بین این غذاها جایگاه ویژهی خودش را دارد.
اردبیل شهر کبابیهاست. حتی امروز که چهرهی شهر مدرن شده و فست فودهای مختلف در هر گوشهی شهر سبز شدهاند قلب تجاری شهر در قرق کبابیها و چلوکبابیهاست. چهارراه امام یا به قول خود اردبیلیها همان «چهارراه» که نقشی مثل میدان انقلاب در تهران را دارد برای راه انداختن فست فود به نظر مناسبتر میرسد اما اردبیلیها انگار چندان عجلهای ندارند. آنها ترجیح میدهند با خیال راحت در یکی از همین چهار پنج کبابی اطراف چهارراه بنشینند و منتظر نان داغ باشند و ناهار یا شامشان را همراه با سیاحت مردم در مرکز شهرشان نوش جان کنند.
اول کبابی بود یا قصابی؟
خب؛ شاید این سوال به پیچیدگی سوال مرغ یا تخم مرغ نباشد ولی فکر کردن به پاسخ آن نتایج جالبی دارد. از جمله اینکه احتمالن اولین کبابیها، قصابیهایی بودند که کنار بساطشان منقل و آتشدانی جور کرده بودند و به مشتریهایشان کباب فیالبداهه میفروختند. جالبتر این است که بدانید گونههایی از این قصابی-کبابیها هنوز در اردبیل وجود دارند و نسلشان منقرض نشده. بهترینهای این ژانر را البته در روستای شام اسبی میبینید. این روستا پیشتر در 5 کیلومتری جاده اردبیل به سرعین بود اما حالا تقریبن به شهر چسبیده. میتوانید همان کنار جاده بایستید و به آقای قصاب نشان بدهید کدام قسمت از گوشت را برایتان کباب کند. البته پیشنهاد میشود به اوستا اعتماد کنید و بخواهید از گوشتهایی که از قبل در آبلیمو و پیاز و نمک خوابانده سیخ بزند تا مزه کبابتان واقعیتر باشد. گوشت تازه را هم میتوانید از همین آقای قصاب بخرید و راز اکسیری را که برای کبابش استفاده میکند بپرسید.

امپراتوری حاجی کبابیها
کبابیهای اسم و رسم دار اردبیل به پیشوند «حاجی»شان معروفند. حاجی بیوگ آقا، حاجی مالک، حاجی قربان و ... اصالت و قدمتشان را با همین پیشوندی که دارند روی تابلوشان اعلام میکنند. تقریبن همهی کبابیهای شهر به نام صاحبشان شناخته میشوند و برای مثال خبری از بره طلایی نیست! «هوشیار» و «حسین» و «جمشید» و بقیه هم احتمالن قصد تغییر در این روند را ندارند و بیشتر دنبال فیش حج هستند تا تابلوهایشان را عوض کنند.
در نحوهی پذیرایی از مشتری اما تفاوتهایی بین نسلهای مختلف «کابابچی»های اردبیل وجود دارد. اگر حسین و جمشید به مخلفات غذا اهمیت میدهند و ماست و انواع ترشیجات محلی را رو میکنند، حاج مالک هم دست روی حس نوستالژی همشهریهایش میگذارد و پدیدهی معکوس قصابی-کبابی را راه میاندازد: وارد کبابی میشوید و گوشت کیلویی سفارش میدهید و کباب شده تحویل میگیرید. فیلهی حاج مالک طرفداران خاص خودش را دارد و اگر به موقع برسید شانس خواهید داشت که لذت فیلهی گوشسفندی آبدار را بچشید.
حاجی بیوگ آقا اگر چه مغازهاش به بزرگی رقبای دیگرش نیست اما در همان مغازهی کوچک کباب دندهی گوسفندی بینظیری دست مشتریهایش میدهد. کبابی که به ترکی «قابرقا» نامیده میشود و به خاطر گوشت چرب دنده برازندهی واقعی صفت چرب و چیل است.
حاجی قربان از قدیمیهای کباب در اردبیل محسوب میشود اما ظاهر رستورانش در یکی دو سال اخیر بسیار نو و شیک و پیک شده. پیشنهاد ما از این رستوران خوراک کوبیدهی مخصوص حاجی قربان است که البته یک غذای کلاسیک در کبابیهای اردبیل است و در بیشتر آنها با کیفیتهای مختلف ارایه میشود. این غذا شامل سه سیخ کباب کوبیده، گوجه و فلفل کباب شده و البته کرهی محلی است که همزمان در داخل یک کاسه سرو میشود و برای خوردنش باید همهی محتویات کاسه را با هم مخلوط کنید تا لذت ویژهی این معجون را دریابید.
لیست این کبابیها و غذاهای ویژهشان را تا صفحهها میشود ادامه داد. تقریبن در هر خیابان و محلهای از اردبیل که باشید نزدیک یک کبابی خوب هستید حتی اگر روی تابلو اسم حاجی نباشد. برای پیدا کردن آدرس این کبابیها هم نیاز به پرس و جوی زیاد ندارید؛ کبابی هر خیابانی از بانک آن خیابان شناخته شدهتر است!

برند: پروار مغان
بهترین گوسفند منطقه در مغان پروار میشود که به شرکت کشت و صنعت و دامپروری وعشایر شاه سون معروف است. این منطقه که حدود سه ساعت با شهر اردبیل فاصله دارد به علت آب و هوای به کل متفاوت گرمسیر و همچنین چراگاههای حاصلخیزش منبع تامین گوشت مرغوب در منطقهی آذربایجان محسوب میشود. هنوز هم بسیاری از قصابیهای اردبیل در تابلوی مغازهشان از عبارت «پروار مغان» به عنوان یک برند معتبر استفاده میکنند.
پیشنهاد ویژه: کباب برگ سرعین
اردبیلیها هر چقدر که در کبابهای مشهور به کبابی شهرهاند و مدعی، در کبابهای رستهی چلوکبابی قافیه را به سرعینیها باختهاند. کباب برگ از دستهی کبابهای پرزحمتی است که درست کردنش تخصص ویژهای میخواهد. حد اعلای این تخصص را در چلوکبابیهای سرعین میتوانید سراغ بگیرید. سرعین با فاصله 15 دقیقهای تا اردبیل به نوعی اتاق پذیرایی استان محسوب میشود و به خاطر آبگرمهای معروفش پذیرای میهمانهایی است که به این شهر توریستی سفر میکنند. پس از یک آب تنی یکی دو ساعته در گاومیش گلی حسابی گرسنه میشوید و نیاز به یک وعدهی غذایی پر و پیمان دارید. پیشنهاد ما این است که از زرق و برق رستورانها و آلاچیقها صرف نظر کنید، به یکی از دو رستوران عدل یا فرزاد در میدان «ساری سو» سر بزنید و سفارش چلوکباب برگ بدهید. حاج قاسم علی و حاج علی مینایی، دو برادرند که نزدیک به نیم قرن است رستوران عدل مینایی را به یک برند معتبر در صنف غذاخوریهای منطقه تبدیل کردهاند. قربان، سرآشپز این رستوران تخصص ویژهای در تهیه کباب برگ دارد و مطمئن باشید این کباب با همهی کباب برگهایی که ممکن است – حتی در اردبیل - خورده باشید فرق خواهد کرد. قربان کباب برگ را با راسته، فیله و مغز ران گوساله درست میکند و با سلیقهی تمام کبابی فوق لذیذ برایتان آماده کرده است.
حاج رضا جودی، مدیر رستوران فرزاد نیز اگرچه شهرت داییهایش در رستوران عدل را به هم نزده اما رقابتی شانه به شانه با آنها دارد و با استخدام ممدآقا، سرآشپز قبلی رستوران عدل تلاش میکند مشتریهایش را راضی نگه دارد. ممدآقا البته قربان را شاگرد خودش میداند و اعتقاد دارد فوت کوزهگری کباب برگ هنوز دست خودش است. به هرحال اگر تنها بخواهید یک وعده غذایی را مهمان اردبیلیها باشید به پیشنهاد ما اعتماد کنید و از چلوکباب برگ سرعین در یکی از این دو رستوران نگذرید که ضرر میکنید.
1. همه چیز از یک پارادوکس خجالت آور شروع میشود: ایران در آزادی از قطر گل میخورد و بازی برده را مساوی میکند. ایرانیها اما انگار از این گل خورده خوشحالند. باور نمی کنید؟ خودمان از زبان گزارشگر بازی شنیدیم. خب چرا حالا؟! چون بحرین حتی با ده تا گلی که به اندونزی زده هم حذف میشود و این بحرین ده سال پیش ما را حذف کرده بود و با پرچم عربستان دور افتخار زده بود و ما هم حالا یک جورهایی انتقام گرفتیم با گلی که خوردیم! زکی که انتقام هم انتقامهای قدیم!
2. پیمان یوسفی نماد سطح نازل تحلیل ماست. او در حالی بارها و بارها حس انتقام را به مخاطبان تلویزیون القا کرد که میتوانست کاری بر عکس آن نیز انجام دهد و از شرافت دفاع کند. میتوانست بگوید که ما ایرانی هستیم و برای ما تنها بردن حریف مهم است. ما کینهای نیستیم. ما شریفتر از آن هستیم که حتی به این موضوع فکر کنیم. اما افسوس که نگفت. افسوس که زندگی ما به طرز ناجوری با سیاست به معنای حیله و حقه، گره خورده. و البته از پیمان یوسفی چه انتظاریست وقتی بزرگترهای تیم ملیمان هم بیشتر از خود بازی در مورد حذف بحرین صحبت کردهاند؟
3. این حس ناسیونالیستی دروغین از کجا آمده؟ آیا هر چه بیشتر از بحرین و عربستان متنفر باشیم ایرانیتریم؟ ایدهی چندش آوری که در بالاترین سطح رسانه هم تبلیغ میشود و تیتر اول روزنامههاست. به خاکستر دشمنی میدمیم تا آتش بگیرد. آنقدر دروغ مصلحتی گفتیم که امروز بیشتر از راست، دروغ میشنویم. بیایید بترسیم از این کج رفتن و بترسیم از روزی که این خرسندیمان از «تبانی ناموجود» راضیمان کند به کاری که نباید و نشاید.
4. جامعهی عصبی تشنهی انتقام است. و ما هم که از فوتبال چیزی بیشتر از فوتبال میخواهیم. انتظار داریم فوتبال جبرانی باشد برای همهی نداشتهها و نتوانستههایمان. فوتبال اگر فوتبال بود ما با شش گل بحرین را له کرده بودیم و تمام بود. اما انگار یک جایی در دلهایمان، جایی که خودمان هم نمیدانیم کجاست، کینهای داریم. کینهای که حتی نمیدانیم از چه کسی است. یک جامعهشناسی، روانشناسی جواب ما را بدهد؛ چرا این خوشحالی نه چندان شرافتمندانه اینقدر همهگیر است؟ و چرا میدان اعدام در ساعت پنج صبح پر است از تماشاچی مشتاق؟!
5. انگار گم شدهایم. شاید ده سال پیش در گوشهای ازمنامه، وقتی که بحرینیها با پرچم عربستان دور افتخار میزدند. و از آن روز تا حالا نشستهایم گوشهای و از حرص ناخن میجویم تا امروز که فکر میکنیم با گلی که از قطر در آزادی خوردهایم به خودمان آمدهایم! نه، ما این نیستیم. روزی، جایی ما باید خودمان را پیدا کنیم. خود شریف و مهربانمان را. ایرانی سربلندی را که سنگینی شرافتش را با شیرینی هیچ انتقامی عوض نمیکند.
6. طفلک اشکان دژآگه که آمدنش به تیم ملی تحت تاثیر خالکوبیهایش قرار گرفت و درخشش خیره کنندهاش در اولین بازی ملی در آتش کینهی ما از بحرین گم شد. بله اشکان عزیز؛ «این که زادهی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی»!
اول- 3-2 . یک نمایش تمام عیار. درامی واقعی که ذات بازی را به عریانی هرچه تمامتر نشان میدهد. قهرمان داستان آنجا که آخرین امیدش را هم از دست داده و خونین و مالین به گوشهی رینگ افتاده، ناگهان برمیخیزد و ورق را برمیگرداند. لذت فوتبال اما - برخلاف فیلمهایی که تنها دنیا را از چشم قهرمان پیروز نشانمان دادهاند - در این است که سوی شکست خورده را نیز با تمام اندوهاش نشانمان میدهد. امروز اگر آبی نباشیم هم، برادری داریم که غم را در او ببینیم. فوتبال ما را کنار هم قرار داده تا زندگی را آنگونه که واقعن هست لمس کنیم. سیاه، سفید و ناگزیر خاکستری.
دوم- موج سرخ شادی در خیابان. بوقها برای قرمزها به صدا درمیآیند. پرچمهای سرخ بالا. کریخوانیهایشان اوج گرفته: زاید، زاید، زاید. پیامکهای پر از تیتر؛ بغض سرخ ترکید. و در سوی دیگر رفقای آبی در خلوت به هم زنگ میزنند تا مگر دوست از شوک بیرونشان آورد؛ چی شد یهو؟! پاسخی نیست. حداقل حالا نیست. برآیند این غم و شادی اما فوتبال را به پیش میراند. تز، آنتی تز، سنتز. موتور فوتبال روشنتر از همیشه است.
سوم- آبیها حتی حالا هم نمیتوانند از مظلومی متنفر باشند. خاطرات خوب دربیهای گذشته اجازه نمیدهد. اما باید به آنها حق داد که فردای روز کلاهشان را قاضی کنند و از مربیشان بپرسند که چی شد رفیق؟ بعد از اخراج یار حریف به چی فکر میکردی؟ چرا آنها توانستند و ما ... ؟ اینها پرسشهایی واقعی و زمینیاند. شرط انصاف اما این است که سوال کننده بدون بغض و نفرت بپرسد و شرط عقل این که پرویز مظلومی جوابی سرراست بدهد. بدون آسمان و ریسمان بافتن؛ چرا که پرسش زمینی پاسخ زمینی دارد و برای رسیدن به آن کمی منطق، فروتنی و شجاعت لازم است.
چهارم- بتی که از دنیزلی در روزهای آینده ساخته خواهد شد را نمیتوان پسندیده دانست اما نیز نمیتوان پیرمرد ترک را ستایش نکرد. این پاسداشت «دانش بشری» است. از این دربی اگر تنها بخواهیم یک درس بگیریم، همین عبارت دو کلمهای مظلوم است که معمولن در هیاهوی جهان سومی ما گم میشود. اگر یک و فقط یک راه، آن هم در اوج ناامیدی، به سوی پیروزی وجود داشته باشد همین «اندیشیدن» است. اندیشه است که در ذهن مرد بزرگ تبدیل به ایده میشود و مرد بزرگ آن را حتا در بحرانیترین شرایط به اکت (act) تبدیل میکند.
آخر- فوتبال زنده است ... و زندگی ادامه دارد.
نتیجه این تکرار این جمله، و مظلوم نمایی بعد از هر ناکامی و شکستی آن شد که گروهی از هواداران (و نه همه آن ها) پذیرفته اند جبهه جنگی شکل گرفته که یک طرف آن تیم تراکتورسازی است و طرف دیگر همه ایران. در این جنگ، هر هفته حقی پایمال می شود و از آنجا که در دعوا، حلوا خیرات نمی کنند، تماشاگران محق هستند که برای نشان دادن اعتراض شان، صندلی بشکنند و سنگ پرتاب کنند.و عجیب اینکه هر روز که می گذرد، خواسته و ناخواسته حرف های تازه ای مطرح می شود که بذر کینه و نفرت را آبیاری می کند ...
مرتبط:
یادداشت من در همین مورد؛ تقریبن دوسال پیش: یاتماز اوموت بایراقیمیز
یادداشتم در گل دات کام دربارهی دعواهای دایی و مایلیکهن
حتی اگر همین امروز سازش کنند و فیلم هندی تکراری گل و ماچ و شیرینی تکرار شود، رفتارهای اخیر دایی و مایلیکهن، با متر و معیار فوتبال کم مایه و کم مقدار امروز ما نیز، بچهگانه، سخیف، بی ارزش و مضحک محسوب میشود. مرور آنچه که در این چند وقت اخیر بر زبان این دو جاری شده خندهی عوام را به دنبال دارد و پوزخند خواص را. شاید باید حق داد به آنان که در مقایسه دو حوزهی فوتبال و سینما جانب هنر هفتم را گرفتهاند و به فوتبال نگاه عاقل اندر سفیه کردهاند. همین گفتمان چیپ و نازل این دو برای محکوم کردن فوتبال کافی است؛ اگر از یاد نبریم همین دو در مقاطعی سکاندار تیم ملی ما بودهاند و ما جماعت آرزوهایمان به افکاری بند بود که از مغز اینان میتراوید.
اجازه بدهید از حاج محمد مایلی کهن، این گره کور کلاف سردرگم فوتبال ایرانی، شروع کنیم. این مربی مشهور به «ارزشی»، نماد بارز عصر وارونهگی ارزشهاست. هم او، که تا به یاد میآوریم زبان جز به بدگویی و پردهدری نگشوده، مدعی اخلاقیات در فوتبال ماست. بانی برخی از بهترین خاطرات ما از فوتبال معاصر، نیز به بهانهی اخلاقگرایی امیدهای بهترین تیم امید سالهای اخیر را به باد داده؛ چرا که از اتاق بازیکنش صدای تاس میآمده و ارتعاش این صدا پایههای اخلاق را به لرزه درآورده بوده. باید از ایشان دربارهی این صداهای اخیر بپرسیم. از شخص ایشان که سابقه بالا رفتن از فنس ورزشگاه و ادب کردن تماشاگر به جرم فحاشی را دارد باید بپرسیم که چه کسی باید شما را به خاطر این همه هتک حرمت و بد دهنی که در این سالها به راه انداختهاید ادب کند. آیا باید به وکیل علی دایی امیدوار باشیم؟!
و باز هم حکایت علی دایی. دایی بدون شک بیشتر از هر کسی قشر فرهیختهی فوتبال دوست را ناامید کرده. او که بالقوه، شاخصترین چهرهی فوتبال ایرانی است عجیب اصرار دارد که ثابت کند یک آدم معروف بیشتر نیست. نفر اول مشاهیر معاصر ایرانی، کمتر خود را در قوارهی آنچه که هست نشان داده. دنیا، فوتبال ما را با نام او به خاطر میآورد اما آنچه از «علی دایی بینالمللی» به مخاطب فوتبال ایرانی رسیده چند عنوان در رکوردهای جهانی فوتبال است و چند عکس با کراوات در مراسم فیفا؛ دریغ از تأثیری متقابل در رفتار و گفتار که از سطح اول فوتبال جهان پذیرفته یا بر سطح نازل فوتبال خودمان گذاشته باشد. یادش به خیر تیتر ماندگار آخرین روزنامهی ورزشی وفادار به جریان نخبهگرای فوتبال را که وقتی در جریان یکی از همین درگیریهای لفظی دایی، از او ناامید شده بود با اشاره به ترانهای از فرهاد فقید، نوشته بود: تو هم با ما نبودی ... !
اگر روند این بحثهای بچهگانه را دنبال کنید این میتواند تیتر احتمالی خبر بعدی باشد: مایلی زنگ در خانهی دایی را زد و فرار کرد. تعجب نکنید. فضا یعنی تا این حد «گروتسک» است. این اپیزود آخر ماجراهای دایی و مایلیکهن سرشار از اشاره به کاستیهایی است که در رفتار همهی ما وجود دارد. تهمت، کنایه و توهین تنها بخشی از ماجراست. همین که بعد از همهی مصاحبهها و بیانیهها، این دو مرد (گنده؟) در کلاس مربیان با هم رو در رو میشوند و نمینشینند سنگهای خود را وابکنند؛ همین که پشت به هم میکنند و باز متلک میپرانند؛ بید به شکافها و ایرادات رفتاریمان ایمان بیاوریم و البته منتظر چاپ تیترهای احتمالی باشیم.
recent posts
sites
archive