تبليغاتX
وقت‌کُشی
==================== Main Column ==================== -->

داستان دختران شهر من
چهارشنبه 28 دی1384

 عروسکهایشان را می گیرند و عروسشان می کنند. این حکایت دختران سرزمین من است. قصه اما نه چنان ساده است که بتوان با بازیهای کلام از تلخی اش کاست . قصه ، قصه درد است و داستان فرو خوردن درد. تلخ و شیرین هم ! بله ؛ شیرین هم ! چرا که همه حکایت در لفافه ای از تبریک و لبخند و شادباش می گذرد و همین کار تو را سخت می کند که بگویی این بد است . چه کسی می گوید شادی و لبخند و تبریک بد است و چه کسی باور می کند؟!
دختران شهر من اما باور می کنند.همانها که زندگی شان بهار ندیده به تابستان و پاییز رسیده است و زمستان که ناگهان چه زود می رسد. می دانی .... ! نمی خواهم یک گزارش ژورنالیستی  به مرثیه تبدیل شود و تو دلت بسوزد. اما حکایت دختران کم سن و سالی که ازدواج می کنند شرح سوختن است . زنده به گور شدن را فراموش کنید. آنها زنده اند و زندگی نمی کنند . هیچ بدویتی هم در کار نیست. اینجا سرعین است  صدای ما را از قرن بیست و یکم می شنوید .

متن کامل؟! کامینگ سوووووووون... !

ارسال به بالاترین + 14:35

ای تو بهترین بهانه ...
دوشنبه 5 دی1384
گرفتاری فصل امتحانات نمیذاره بنویسم. بچه های مجله "بچه ها گل آقا" زحمت کشیده بودن این وبلاگ رو معرفی کرده بودن که دستشون درد نکنه. شرمنده اونایی که میان میبینن هیچی نیست. تا بعد امتحانات. دعام کنین!
ارسال به بالاترین + 10:8