عروسکهایشان را می گیرند و عروسشان می کنند. این حکایت دختران سرزمین من است. قصه اما نه چنان ساده است که بتوان با بازیهای کلام از تلخی اش کاست . قصه ، قصه درد است و داستان فرو خوردن درد. تلخ و شیرین هم ! بله ؛ شیرین هم ! چرا که همه حکایت در لفافه ای از تبریک و لبخند و شادباش می گذرد و همین کار تو را سخت می کند که بگویی این بد است . چه کسی می گوید شادی و لبخند و تبریک بد است و چه کسی باور می کند؟!
دختران شهر من اما باور می کنند.همانها که زندگی شان بهار ندیده به تابستان و پاییز رسیده است و زمستان که ناگهان چه زود می رسد. می دانی .... ! نمی خواهم یک گزارش ژورنالیستی به مرثیه تبدیل شود و تو دلت بسوزد. اما حکایت دختران کم سن و سالی که ازدواج می کنند شرح سوختن است . زنده به گور شدن را فراموش کنید. آنها زنده اند و زندگی نمی کنند . هیچ بدویتی هم در کار نیست. اینجا سرعین است صدای ما را از قرن بیست و یکم می شنوید ….
متن کامل؟! کامینگ سوووووووون... !
sites
archive