تبليغاتX
وقت‌کُشی
==================== Main Column ==================== -->

مااااااااااااااااااا!
سه شنبه 29 فروردین1385
جایی خواندم: "صدای یک گاو، هر صبح، آرامش بخش ترین صدای جهان است." فکر کن! نوستالوژی خفه ات می کند اگر تجربه اش کرده باشی.
... و من تجربه اش کرده ام!
ارسال به بالاترین + 13:55

سانسور
دوشنبه 21 فروردین1385
حكومت از «منع»هايش چه طرفى بربسته است؟ به كدام هدف رسيده است؟ به خيابان ها نگاه كنيم و نتيجه سانسور «پوشش» را ببينيم. به خانه ها برويم و نتيجه سانسور ويدئو و ماهواره را ببينيم. به نوارفروشى ها برويم و نتيجه سانسور موسيقى را ببينيم. به كتابفروشى ها برويم و نتيجه سانسور كتاب را ببينيم. آنجا كه انديشه هاى جدى، هر چند مخالف نظر ما، منع مى شوند، انديشه هاى مبتذل و آسان ياب تر راه خود را باز مى كنند. وقتى ادبيات جدى سانسور شود، ادبيات نازل رونق مى گيرد. وقتى استندال، فلوبر، هسه، جويس، كوندرا و... سانسور شوند، دنيل  استيل، گريشام و... بى رقيب مى تازند. در غياب رسانه هاى تصويرى و صوتى جدى، كانال هاى لس آنجلسى هرچه دلشان خواست به اسم سياست به خورد مردم مى دهند ... .

خشایار دیهیمی، سرمقاله شرق، شنبه ۱۹ فروردین
متن کامل را در ستون سمت چپ این صفحه بخوانید.

ارسال به بالاترین + 23:49

عاشقان در غربت
شنبه 19 فروردین1385
حکایت روزنامه نگار محلی حکایت عاشق در غربت است. ما در حالی سودای یک نشریه محلی حرفه ای را در سر می پرورانیم که توانایی انتشار آن را نداریم. به عبارت واضح تر نه نیروی انسانی امتحان پس داده این کار در استانی مثل اردبیل موجود است و نه پشتوانه مالی آن. سرمایه گذاری در این بخش نیز دارای ریسک بالایی است. با این حال سرمایه دارانی که می توانند بدون دغدغه زیان مادی در این بخش سرمایه گذاری کنند نیز در این باره احساس نیاز نمی کنند. به نظرم باید به تمام روزنامه نگاران نخبه شهرستانی این حق را داد که مهاجرت به تهران و کار در یک نشریه سراسری را به عنوان تنها راه وصال معشوقشان برگزینند.
چه می شد اگر ما نیز می توانستیم ...!
ارسال به بالاترین + 1:23

پنج
پنجشنبه 3 فروردین1385

نوروز گولینرم نرمک می‌رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...!
عید شما مبارک و سلام. این یک!

آپ‌دیت کردن به تاخیر افتاد چون درگیر طراحی قالب وبلاگ بودم. تکرار نخواهد شد. این دو!

این عکسی که می‌بینید گلی است که ما بین خودمان "نوروز گولی"  صدایش می‌کنیم! موجود جالبی است. یک هفته مانده به بهار با سماجت عجیبی خودش را از لابه‌لای سنگ و برف و خاکی که تازه یخش باز شده بیرون می‌کشد و دلبری می‌کند. حیف که هنوز تکنولوژی به آن اندازه پیشرفت نکرده که بتوان بو را با امواج منتقل کرد. سعی می‌کنم برایتان توصیف کنم: بوی نوروز گولی معجونی است از لطافت خود گل و سختی و زمختی محیط روییدنش. یک مخلوط سحرآمیز که اگر تا حالا به مشامتان نخورده باشد امکان ندارد بتوانید تصور کنید. نوروز گولی بوی زندگی می‌دهد. شاید برای همین است که سرعینی‌ها چند تایی از این گل را سر سفره عیدشان- که البته سفره هفت‌سین نیست - می‌گذارند. چه خوب که نوروز گولی هم مثل  همه‌ی خوب‌ها زود از پیشمان می‌رود. عزیزان همیشه این شکلی‌اند: بلاکش، خواستنی، پاک و ... رفتنی! راستی گفتم چه خوب، چون نوروز گولی سال بعد دوباره می‌روید و من یک بهانه بیشتر برای یک سال دیگر زنده ماندن دارم. این سه!

نبود. سال که تحویل شد مثل همیشه رفتم پیشش. او ولی نبود. همه بودند. بی چشم و بی چراغ اما. سربه زیر و مغموم... . پدربزرگ چشم ما بود. این چهار!

امسال- یا پارسال؟! - همزمان با روییدن اولین نوروز گولی‌ها اکبر گنجی از زندان آزاد شد. بهترین خبر همین حضور تو! یک بغل نوروز گولی به ضمیمه عکس بالا که کار مرتضاست تقدیم به گنجی و همه آنها که دلشان برای آرمان‌های انسانی می‌تپد. راستی می‌دانستید گنجی تمام یک هفته مرخصی خودش در تابستان ۸۱ را در سرعین گذراند؟ شما نمی‌خواهید توی این تعطیلات یک سری این‌جا بزنید؟! این هم از پنج. منتظرم!

ارسال به بالاترین + 2:58