تبليغاتX
وقت‌کُشی
وقت‌کُشی
==================== Main Column ==================== -->

من و تو، درخت و بارون
چهارشنبه 27 تیر1386
من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي كنه
ميون جنگلا تاقم مي كنه.

تو بزرگي مث ِ شب.
اگه مهتاب باشه يا نه
تو بزرگي مث ِ شب.
خود ِ مهتابي تو اصلاً، خود ِ مهتابي تو.
تازه ، وقتي بره مهتاب و هنوز
شب ِ تنها
بايد
راه ِ دوري رو بره تا دم ِ دروازه ي روز
مث ِ شب گود و بزرگي
مث ِ شب.

تازه ، روزم كه بياد تو تميزي مث ِ شبنم
مث ِ صبح.
تو مث ِ مخمل ِ ابري
مث ِ بوي علفي
مث ِ اون ململ ِ مه نازكي:
اون ململ ِ مه
كه رو عطر ِ علفا ، مثل ِ بلاتكليفي
هاج و واج مونده مردد
ميون موندن و رفتن
ميون ِ مرگ و حيات.
مث ِ برفايي تو.
تازه آبم كه بشن برفا و عريون بشه كوه
مث ِ اون قله ي مغرور و بلندي
كه به ابراي ِ سياهي و به باداي ِ بدي مي خندي ...


من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي كنه
ميون جنگلا تاقم مي كنه.

ترانه ای که متن آن را خواندید، اولین ترانه پاپ به معنی امروزی آن است که از تلویزیون جمهوری اسلامی پخش شده. پخش این ترانه برای اولین بار از تلویزیون، در روزهای امید و سرزندگی مثل سطل آب سردی که یک ظهر داغ تابستان روی سرت بریزند، دل ادم را می لرزاند. حالا شش هفت سالی از آن روزها گذشته. این ترانه و ترانه های مشابه آن دیگر جایی در تلویزیون ما ندارند. ترانه در تلویزیون ما از "شاملو" به "علی معلم" و از "من و تو، درخت و بارون" به "جم جمک برگ خزون" رسیده! هر چند که مطمئن نیستم مسؤولان وقت واحد موسيقي صداوسيما مي دانسته اند متن اين ترانه از احمد شاملوست!

به شکلی کاملآ اتفاقی این ترانه دستم رسیده و يكي دو روزي است كه صداي خشايار اعتمادی - که مثل چسب رازی به این ترانه می چسبه! - می بردم به آن حال و هوا. یاد خاتمی می افتم؛ یاد اصلاحات، روزنامه ها ... . نوستالژیای عجیبی دارد لامسب!

ارسال به بالاترین + 3:25

چلخ فوتبال!
دوشنبه 25 تیر1386
۱. جام ملتهای آمریکای جنوبی با قهرمانی برزیل تمام شد. به نظر من تنها کلمه ای که می تواند نوع فوتبال آمریکای جنوبی را توصیف کند همین کلمه ترکی "چلخ" است! چلخ در زبان ترکی به گوشتی گفته می شود که چربی و هیچ ناخالصی دیگری ندارد. و آنچه در این جام دیدیم خود فوتبال بود؛ بی شیر و بی شکر!

۲.  قهرمانی در جام ملتهای آسیا همان معجزه ای است که گفته بودم. هر چند تیم ملی مان آن طور که باید ملی نیست و بوی مشمئز کننده سیاست از رفتارهای مربی مان به مشام می رسد، اما چاره ای نداریم جز اینکه تنها داخل زمین را ببینیم و ستاره هایمان را و سعی کنیم دلمان را به یاد آن پرچم سه رنگ خوشگل بلرزانیم. تنها فوتبال نجاتمان خواهد داد.

ارسال به بالاترین + 17:18

از لحظه های ناب، روایت
چهارشنبه 20 تیر1386
جمشيد بايرامي علاوه بر اینکه عکاس فوق العاده ای است، یکی از جالب ترین آدمهایی است که در عمرم دیده ام. در تعطیلات نوروز به همراه خانواده اش آمده بود سرعین. یک ساعتی در مورد عکاسی و عکس هایش با هم صحبت کردیم. مشروح این گفتگو در روزنامه شرق امروز (سه شنبه) چاپ شده که به علت مشکل فنی سایت شرق امکان لینک دادن به آن نیست. یکی از موضوعات مهمی که درباره آن صحبت کردیم همین عکسی است که بایرامی در جریان حوادث کوی دانشگاه در تیرماه ۷۸ از احمد باطبی گرفته بود. اسم احمد باطبی در متن چاپ شده در شرق به «یک فرد» تغییر داده شده ولی لینک پایین این پست، متن کامل و بدون سانسور این مصاحبه است.

احمد باطبي، تير 78، كوي دانشگاه تهران  عكس: جمشيد بايرامي

جمشيد بايرامي را بايد از جمله معدود هنرمندان ايراني به شمار آورد كه شهرتشان را مديون كارشان هستند و نه هاي و هوي اطرافشان. نقاط برجسته در كارنامه بايرامي كم نيست: از سابقه همكاري با خبرگزاري فرانسه و مجلاتي چون تايم و نيوزويك بگيريد تا عنوان‌ها و جوايز متعدد كه شرحشان در رزومه سايتش آمده. با همه اين‌ها، در رفتار او اثري از افه‌هاي معمول روشنفكري نمي‌بينيد. بايرامي عكس مي گيرد و كارش را نمايش مي دهد. فرقي هم برايش نمي‌كند كه محل ارائه آثارش ديوارهاي نگارخانه‌اي در فرانسه باشد يا نرده‌هاي پياده‌رو مقابل دانشگاه تهران. و دقيقا با همين روحيه است كه او مرزهاي عكاسي ايراني را تا حد كار با معتبرترين رسانه‌هاي جهان دورتر برده است.

روزهاي پرحادثه تيرماه سال 78، از نقاط اوج كار عكاسان خبري در ايران بود و بايرامي يكي از پركارترين‌هاي آن روزها. اتفاقا يكي از خبرسازترين و بحث‌بر‌انگيزترين عكس‌هاي آن روزها عكسي بود كه جمشيد بايرامي از احمد باطبي گرفته بود. اين عكس جواني را با پيراهن خونين در دست نشان مي‌داد، بعدها به آرم شبكه‌هاي لس‌آنجلسي سياسي تبديل شد و ماجراها ساخت. اين عكس، در آسنانه هشتمين سال تولدش مي‌تواند بهانه مناسبي براي اين گفتگو باشد. هر چند كه بايد مدتي از آغاز صحبت مي‌گذشت تا بتوان حرف آن عكس جنجالي را پيش كشيد...

 


برای خواندن متن کامل کلیک کنید
ارسال به بالاترین + 3:19

داستان مصاحبه با زنی که رای اول شورای شهر اردبیل را کسب کرد
سه شنبه 19 تیر1386

دوست خوبم، آیدین فرنگی عزیز،طی سه پست داستان «شورای شهر اردبیل و ماجرای زنی که رای نخست شورا را کسب کرد» را تعریف کرده است. روایت جالبی است که اگر نخوانده‌ايد پیشنهاد مي‌كنم از دستش ندهيد (1 و 2 و 3). بهانه من اما براي اين پست، اشاره‌اي است كه آيدين در قسمت اول اين ماجرا به يك مصاحبه كرده است:

 

«... تا اینکه خبرنگار جوان و خوش ذوق یک ماهنامه محلی از هفت خوان گذشت و موفق شد در حضور شوهر این زن با وی مصاحبه کند. وقتی این خبرنگار پرامید، اما بی تجربه رو در روی منتخب شورای شهر نشست، متوجه شد که قرار است بسیاری از پاسخ های مصاحبه را شوهر این زن به زبان بیاورد و زن عملا در بسیاری از موارد حرفی برای گفتن ندارد. مصاحبه مذکور در حالی به پایان می رسد که پاسخ اکثر پرسش ها را شوهر عضو منتخب شورای شهر به خبرنگار داده بود و زن نیز پس از شنیدن پاسخ های شوهر می گفت: "حرف ایشان دیدگاه من نیز هست". البته زن و شوهر مذکور به خبرنگار اجازه عکاسی از مصاحبه شونده را نمی دهند و مصاحبه که به آخر می رسد، شوهر زن به خبرنگار جوان می گوید عکس های زنش را بعدا خودش گرفته و در اختیار نشریه قرار خواهد داد. وقتی خبرنگار چند روز بعد با عکس های طرف مصاحبه خود روبرو شد، یقین داشت که عکس ها بعد از یک ادیت کامل چهره در اختیار او قرار گرفته اند. البته آن خبرنگار علی رغم مشاهده این وضعیت در مقدمه مصاحبه اش نه تنها اشاره ای به قضایای پشت پرده مصاحبه  نکرد، بلکه با ناشی گری تمام (و علی رغم میلش) به ارائه تصویری قدیس گونه از این زن پرداخت و با نقل یک حکایت از زندگی زن (ناخواسته) وی را همچون شخصی نظرکرده معرفی نمود ...»

 

القصه! آن خبرنگار ماهنامه محلي كذايي، من بودم و زني كه نفر اول انتخابات شوراي شهر اردبيل شد، «عزيزه تراز» و لازم مي‌دانم اين‌جا، براي معدود افرادي كه اين وبلاگ را مي‌خوانند، توضيحاتي بدهم. بحث شرايط روز و صحبت از شرايط زماني و مكاني انجام آن مصاحبه، موضوع كهنه و كسالت‌آوري است. اردبيلي‌ها اما احتمالآ به اين زودي‌ها انتخابات دور سوم انتخابات شوراي شهر و پديده‌ «تراز» را فراموش نمي‌كنند. زني ناشناخته كه به كمك پوسترهاي كارشده (!)، اكثريت قاطع آرا را به دست آورد و اين اتفاق به واقع سطح روئين جامعه اردبيل را شخم زد. تحليل اوليه من از اين ماجرا اين بود كه كتمان كاستي‌هاي جامعه و پنهان كردن حفره‌هاي ذهني توده زير القاب فريبنده‌اي مثل مردمان مذهبي و شهر دارالارشاد و ...، در چنين مواقع حساس و تعيين‌كننده‌اي خودش را نشان مي‌دهد و سرنوشت شهر و مردمانش را، به دست باد مي‌سپارد. اما و صد اما كه داستان به سادگي اين تحليل سطحي نيز نيست و بماند!

مي‌خواستم با آوردن دلايل، ضعف‌هايي را كه آيدين براي اين مصاحبه شمرده، توجيه كنم و بحث شرايط آن روزها را پيش بكشم ولي فكر مي‌كنم لازم نباشد. اين مصاحبه، با تمام شرايط آن، از نظر من قابل دفاع است و من هيچ اتهامي را – از جمله «ناشي‌گري» و آن‌هايي كه از نظر آيدين «ناخواسته» و «علي رغم ميلم» مرتكب شده‌ام – وارد نمي‌دانم. نقطه ضعف بزرگ و نابخشودني آن شماره نواي ارس اما، سياه و سفيد درآمدن صفحه اول آن – بر خلاف شماره‌هاي اخيرش – بود. چه، اگر جلد آن شماره رنگي بود، دوست خوبم حالا حالاها بايد تلاش مي‌كرد تا تعداد بينندگان وبلاگش را به متوسط فروش نشريات محلي برساند!

به هر حال، اين مصاحبه را اينجا مي‌گذارم تا بخوانند و قضاوت كنند. همان‌طور هم كه هيچ اتهامي را از لحاظ چند و چون اين مصاحبه نمي‌پذيرم و با همه وجود از آن دفاع مي‌كنم، هيچ مباهات و تعصبي نيز نسبت به آن ندارم و معتقدم خيلي بهتر از اين‌ها مي‌توانستم آن را در بياورم. گفتم بخوانيد و قضاوت كنيد ولي حس مي‌كنم آن قسمت دومش هم زيادي است. مثل هميشه، اگر حوصله‌اش را داريد بخوانيد:

 

تعطيلات نوروز 85 بود و بازار مسافرت‌ها داغ. جاده مشهد هم كه طبق معمول شلوغ‌تر از هميشه. در نزديكي‌هاي گرگان، راننده 206 نقره‌اي رنگ ازدحام اتومبيلها را در پايين دست سرازيري تند جاده تشخيص داد و از سرعتش كم كرد. جلوتر تصادف شده و بود جاده را بسته بودند. ماشين كه به پشت سر اتومبيلهاي ديگر رسيد ايستاد. رضا، پسر بزرگ خانواده از صندلي عقب گفت: «اَه! من حوصله ترافيك را ندارم، بابا! از اين جاده‌ خاكي بغلي بزن بريم جلوتر.» با توجه به وضعيت ترافيك در جاده پيشنهاد بدي به نظر نمي‌رسيد. پدر پيچيد توي فرعي. چند متري بيشتر جلو نرفته بودند كه ناگهان صداي بوق ممتد كاميوني توجه همه را جلب كرد. كاميون، ترمز بريده بود و با سرعت وحشتناكي به طرف انبوه اتومبيلهاي متوقف جاده مي‌آمد. فقط عده كمي توانستند از مهلكه فرار كنند. كاميون به شدت به اتومبيلهاي انتهايي برخورد كرد و تا رديف چهارم و پنجم اتومبيلها هر چه را كه در مسيرش بود له كرد و متوقف شد. فاجعه هولناكي به وقوع پيوست. 206 نقره‌اي رنگ دور شده بود.

هيچ اشتباهي در چاپ اين مطلب در كنار عكس خانم تراز رخ نداده است. مادر خانواده سرنشين 206 نقره‌اي رنگ تقريباً 9 ماه بعد از اين اتفاق، ماجراي ديگري را تجربه كرد كه شگفتي‌اش كمتر از آن نجات معجزه‌آسا نبود. عزيزه تراز در انتخابات شوراي شهر اردبيل با 21 هزار راي به عنوان اولين منتخب مردم شهر اردبيل به شوراي شهر راه يافت و همين انتخاب بحث‌ها و تحليل‌هاي مختلفي را برانگيخت. دو صفحه‌اي كه در پي مي‌آيد صحبتهاي پديده انتخابات شوراي شهر اردبيل است درباره همه ابهاماتي كه ممكن است در ذهن شما هم وجود داشته باشد.

 

 مردم مي‌خواهند خانم عزيزه تراز را بيشتر بشناسند. از خودتان بگوييد.

متولد 1349 هستم. در روز 12 بهمن سال 1370 كه مصادف با روز مبعث پيامبر اكرم بود ازدواج كردم حاصل اين ازدواج دو پسر 12 و 7 ساله است. فارغ‌التحصيل رشته زبان انگليسي هستم. در مقطع راهنمايي زبان تدريس مي‌كنم.

 

 سابقه فعاليت سياسي هم داشتيد؟

نخير، سابقه فعاليت سياسي به صورت حزبي و نداشتم.

 


برای خواندن متن کامل کلیک کنید
ارسال به بالاترین + 4:8

معجزه ای در راه
جمعه 15 تیر1386
۱. فکر می کنید چه کسی - یا چیزی - می تواند ما را از این وضعیت رکود و سرخوردگی عمومی حاکم بر کشور نجات دهد؟ به ذهنتان فشار نیاورید. معجزه، در راه است.

۲. پست شنبه، دوم تیر ماه (مدیریت از نوع ایرانی) را به صورت یادداشتی برای هفته نامه آوای اردبیل تنظیم کردم و چاپ شد. اگر حوصله خواندنش را دارید این پایین روی ادامه مطلب کلیک کنید.


برای خواندن متن کامل کلیک کنید
ارسال به بالاترین + 23:21

دادستان!
چهارشنبه 13 تیر1386
دادستان
ارسال به بالاترین + 12:47

این پست هیچ ارتباطی به قضیه بنزین ندارد
جمعه 8 تیر1386
مثل این است که دندانت لک افتاده باشد و تو بی خیالش باشی. بعد مدتی یکشب درد بگیرد و امانت را ببرد. بعد فردایش بروی پیش دندانپزشک. ولی دندانپزشکی که پیشش رفته ای مخش همچین یک تاب ناجوری داشته باشد و دندانت را بدون اینکه بی حس کند با انبردست از بیخ بکند و دهنت را ... هیچی، همان از بیخ بکند.

این پست هیچ ارتباطی به قضیه بنزین ندارد؛ گفته باشم!

ارسال به بالاترین + 0:1

درسهای علی دایی
دوشنبه 4 تیر1386
۱. «ارزش این برد برای من از قهرمانی در جام ژول ریمه هم بیشتر بود». این جمله را اکبر میثاقیان، سرمربی راه آهن، پس از برد این تیم مقابل فولاد (که منجر به ماندن راه آهن در دسته اول شد) مقابل دوربین شبکه خبر گفت!

۲. علی دایی به همراه خانواده اش دیروز در سرعین بود. وقتی دیدمش یادم افتاد مطلبی را که پس از قهرمانی سایپا نوشته بودم بذارم اینجا. این مطلب سرمقاله هفته نامه آوای اردبیل شماره یکشنبه ۱۳ خرداد بود. برای خواندنش روی ادامه مطلب کلیک کنید.

 


برای خواندن متن کامل کلیک کنید
ارسال به بالاترین + 0:44

مدیریت از نوع ایرانی
شنبه 2 تیر1386

«هير» شهر كوچكي است در نزديكي‌هاي اردبيل كه به خاطر باغ هاي گيلاسش معروف است. امروز جمعه، جشنواره گيلاس هير در اين شهر برگزار شد. مديريت ميراث فرهنگي اردبيل و شهرداري هير بانيان اين جشنواره بودند. طبق معمولِ برنامه‌هاي دولتي از اين دست، ضعف مديريت، برنامه‌اي را كه مي توانست جشني خاطره‌‌انگيز باشد، نابود كرد. باغي كه شهرداري براي برگزاري جشنواره اجاره كرده بود ظرفيت جمعيت عاشق گيلاس را نداشت و مردم از درختان باغهاي مجاور بالا مي‌رفتند. تماشاي چهره باغداراني كه به همراه زن و بچه‌شان با چوب‌هايي در دست سعي مي كردند از دسترنج يك ساله‌شان در مقابل هجوم مردم محافظت كنند صحنه‌هاي رقت‌انگيزي  به وجود مي‌آورد. باغ اجاره شده هم احتمالآ دو سه سالي طول خواهد كشيد تا به وضعيت قبل از جشنواره‌اش برگردد و شاخه‌هاي شكسته درختان دوباره جان بگيرند. وقتي به سراغ شهردار هير رفتم تا از اين وضع گلايه كنم ديدم مقابل دوربين شبكه استاني اردبيل در حال صحبت از برنامه‌ريزي‌ها و تلاش‌هاي شبانه‌روزي براي برگزاري جشنواره است. مدير سازمان ميراث فرهنگي اردبيل هم همان اطراف داشت همين حرفها را تحويل چند خبرنگار ديگر مي‌داد. از گلايه منصرف شدم و در دلم به مديريت ايراني آفرين گفتم!

ارسال به بالاترین + 1:5