
حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه نوشته مصطفی مستور چند روز پیش به لطف دوست عزیزی به دستم رسید و نه خواندم که خوردمش. "حکایت ..." شامل شش داستان کوتاه راحتخوان ولی به شدت ملموس و تصویری و البته تاثیرگذار است. تکه بالا را از داستان "چند روایت معتبر درباره اندوه" انتخاب کردهام. کتاب پر است از توصیفات جزئی اینچنین. "چند روایت معتبر درباره کشتن" هم تکاندهندهترین داستان کوتاهی است که تابهحال خواندهام. این کتاب را اگر نخواندهاید که هیچی، ولی اگر خواندهاید مطمئنم که الان دارید دنبالش میگردید تا دوباره بخوانیدش!
مرتبط:
روایات نامعتبر در "حکایت عشقی بیقاف بيشين بينقطه" نقد مجتبی پورمحسن بر "حکایت ...". چی؟! چقدر اسمش آشناست این مجتبی پورمحسن؟!
نامجو را دوست داشتم و دارم چون در این اپیدمی خفهخون گرفتن (!) حرفش را زد و پای حرفش ایستاد. کارهایش را هم کموبیش شنیدهام و بیشتر از آنکه شیفتهاش شده باشم میخکوب شدهام. چیزی شبیه همان حسی که چند سال پیش، پس از شنیدن صدای فرهاد برای اولین بار تجربهاش کرده بودم. رفتن او هر چند میتواند خمیرمایه مقالهای پر آبوتاب درباره فرصتسوزیهای فرهنگی ج.ا باشد، اما خوبیاش این است که احتمالآ او حالا بیشتر خواهد خواند و ما بیشتر خواهیم شنید. امیدوارم!
مرتبط:
پرواز با هواپیمائی نامجو ایرلاین از فواد خاکنژاد که دوباره به وبلاگستان برگشته.
باب دیلان ایران از نازیلا فتحی، خبرنگار نیویورک تایمز.
نازلی جان سرین یایلاک چیچگی...
بدیرهان، مور داغلارین کاچاغی...
... و بن!
می گفت: "نمی خوام مثل کافه تیتر ژورنالیستی بشه. هستیم، کارخودمونو می کنیم ولی بی هیاهو و بی سروصدا. نیازی به سروصدا نیست". چند روز پيش، کافه جمشید، کافی شاپ جمشید بایرامی افتتاح شده. آدرسش هم اینجاست: ميدان ونك، خيابان شهيد خدامي، خيابان آفتاب، مركز تجاري آفتاب، شماره 7
sites
archive