تبليغاتX
وقت‌کُشی
==================== Main Column ==================== -->

ساوالان
شنبه 31 شهریور1386
ساوالان
بزرگ است و مغرور؛ نشسته آن بالا.اجازه می‌دهد از سروکولش بالا بروی و بزرگواری را یادت می‌دهد. لبخند می‌زند و اجازه می‌دهد روی شانه‌هایش بایستی و احساس کنی که تو هم ... . خودت ولی خوب می‌دانی که نیستی. بزرگی، اوست. چگونه توصیفت کنم ساوالان؟!

ارسال به بالاترین + 3:29

حس خوبِ نبودن
جمعه 23 شهریور1386
چند روزی است در دسترس نیستم. با تلاشهای مجدانه مسئولان محترم مخابرات اردبیل موبایلم قطع شده و در خلسه‌ای خنک غلت می‌زنم. حس خوبی است. برای تجربه کردنش فقط باید ۸ ماه قبض موبایل پرداخت نکنید!
ارسال به بالاترین + 13:54

چند روایت معتبر از مصطفی مستور
دوشنبه 19 شهریور1386
...
زن موچین را از توی جیب کیف بیرون آورد و باز توی آینه نگاه کرد. مویی را که کنار خال بالای لب‌اش سبز شده بود با موچین گرفت اما آن را نکشید. آنگار کشیدن آن مو حادثه مهمی بود که او در وقوع آن لحظه‌ای تردید کرده بود.
مرد گفت: "منظوری نداشتم."
زن هنوز مو را لای چنگک‌های موچین نگه داشته بود. به آینه نگاه کرد و نفس‌اش را حبس کرد.
گفت: "دیشب چیز عجیبی توی روزنامه خوندم."
مرد انگشتان‌اش را گرد لیوان آب پرتقال حلقه زد و باز به بیرون نگاه کرد. زنی بچه‌اش را بغل گرفته بود و می‌خواست از عرض خیابان عبور کند. سیگارش را گذاشت لبه زیرسیگاری و انگشتان‌اش را در هم قفل کرد.
گفت: "عجیب؟"
زن موچین را ناگهان عقب کشید و چشمهایش را از درد بست. بعد چشم‌ها باز کرد و زل زد به مویی که لای چنگک‌های موچین بود.
"آره، عجیب. منظورم اینه که من تعجب کردم."
زن موچین و آینه را گذاشت توی کیف و کمی از قهوه‌اش نوشید. صورت‌اش را ترش کرد و به فنجان قهوه خیره شد.
"سرده. سرد و کمی هم مونده."
...

حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه نوشته مصطفی مستور چند روز پیش به لطف دوست عزیزی به دستم رسید و نه خواندم که خوردمش. "حکایت ..." شامل شش داستان کوتاه راحت‌خوان ولی به شدت ملموس و تصویری و البته تاثیرگذار است. تکه بالا را از داستان "چند روایت معتبر درباره اندوه" انتخاب کرده‌ام. کتاب پر است از توصیفات جزئی این‌چنین. "چند روایت معتبر درباره کشتن" هم تکان‌دهنده‌‌ترین داستان کوتاهی است که تابه‌حال خوانده‌ام. این کتاب را اگر نخوانده‌اید که هیچی، ولی اگر خوانده‌اید مطمئنم که الان دارید دنبالش می‌گردید تا دوباره بخوانیدش!

مرتبط:
روایات‌ نامعتبر در "حکایت عشقی بی‌قاف بي‌شين بي‌نقطه" نقد مجتبی پورمحسن بر "حکایت ...". چی؟! چقدر اسمش آشناست این مجتبی پورمحسن؟!

ارسال به بالاترین + 3:49

... و محسن نامجو که رفت!
سه شنبه 13 شهریور1386
چند سال پیش وقتی شادمهر عقیلی با آلبوم "دهاتی"اش تکانی اساسی به موسیقی پاپ داخلی داه بود جایی به نقل از بی.بی.سی از او با عنوان "سلاح جدید جمهوری اسلامی در مقابل هجوم فرهنگ غربی" یاد شده بود. محسن نامجو نیز اگرچه با شادمهر قابل مقایسه نیست - و این قابل مقایسه نبودن در اینجا قید حالت است نه صفت تفضیلی! - اما همان راهی را برگزید که او انتخاب کرده بود: کوچ از ایران!
محسن نامجونامجو را دوست داشتم و دارم چون در این اپیدمی خفه‌خون گرفتن (!) حرفش را زد و پای حرفش ایستاد. کارهایش را هم کم‌وبیش شنیده‌ام و بیشتر از آن‌که شیفته‌اش شده باشم میخکوب شده‌ام. چیزی شبیه همان حسی که چند سال پیش، پس از شنیدن صدای فرهاد برای اولین بار تجربه‌اش کرده بودم. رفتن او هر چند می‌تواند خمیرمایه مقاله‌ای پر آب‌وتاب درباره فرصت‌سوزی‌های فرهنگی ج.ا باشد، اما خوبی‌اش این است که احتمالآ او حالا بیشتر خواهد خواند و ما بیشتر خواهیم شنید. امیدوارم!

مرتبط:
پرواز با هواپیمائی نامجو ایرلاین از فواد خاک‌نژاد که دوباره به وبلاگستان برگشته.
باب دیلان ایران از نازیلا فتحی، خبرنگار نیویورک تایمز.

ارسال به بالاترین + 0:49

ما سه نفر بودیم ...
جمعه 9 شهریور1386
بیز اوچ کیشیدیک:
بدیرهان، نازلی جان و بن....

نازلی جان سرین یایلاک چیچگی...
بدیرهان، مور داغلارین کاچاغی...
... و بن!

ارسال به بالاترین + 1:48

كافه جمشيد
جمعه 2 شهریور1386
جمشيد و كافه اش! عكس: ساتيار امامي

می گفت: "نمی خوام مثل کافه تیتر ژورنالیستی بشه. هستیم، کارخودمونو می کنیم ولی بی هیاهو و بی سروصدا. نیازی به سروصدا نیست". چند روز پيش، کافه جمشید، کافی شاپ جمشید بایرامی افتتاح شده. آدرسش هم اینجاست: ميدان ونك، خيابان شهيد خدامي، خيابان آفتاب، مركز تجاري آفتاب، شماره 7

ارسال به بالاترین + 20:45