تبليغاتX
وقت‌کُشی
وقت‌کُشی
==================== Main Column ==================== -->

گاو خشمگین
شنبه 30 آذر1387

Robert Deniro in Raging Bull
You win, you win. You lose, you still win
[+,+]

ارسال به بالاترین + 1:9

تک‌ضرب 11: یاغی
سه شنبه 26 آذر1387
یعنی شلوار لی هم یه زمانی نشانه طغیان بوده‌ها؛ مث آدامس.

تک‌ضرب‌های پیشین

ارسال به بالاترین + 2:59

هیچ‌وقت، هرگز
پنجشنبه 21 آذر1387
۱. همیشه فکر می‌کردم که لابد باید در طرز فکر این دو آدم کتاب‌خوان که یکی مفاتیح می‌خواند و دیگری مثنوی، تفاوت وجود داشته باشد. هیچ‌وقت اما، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که فاصله فکری همین دو نفر به این اندازه زیاد باشد. و هرگز به فکرم خطور نمی‌کرد که فقدان یکی و تاثیرگذاری دیگری بخواهد این‌طور بر زندگی‌ام تاثیر بگذارد. من اما راه خودم را می‌روم. شاید دیر، شاید دور ...

۲. یعنی آدم وقتی حس نوشتن ندارد هم باید بنویسد؟ چه مسخره!

ارسال به بالاترین + 18:31

یادم آمد [1] : کانادا درای
دوشنبه 11 آذر1387
و البته یکی از آن حسرت‌های بزرگ "نوشابه" بود. آن هم نوشابه شیشه‌ای که حالا اگر تگری هم نبود خیالی نبود. یک "کانادا درای" به نستعلیق نوشته بود روی شیشه‌اش به چه ماهی. بدون شیشه‌اش هم خوشگل بود لامصب. سوم ابتدایی که بودیم بهمن، پسر پولداره‌ی کلاس می‌توانست اجازه بگیرد و برود از سوپرمارکت کنار مدرسه که مال خود آقای معلم بود و زن‌اش پشت دخل‌اش می‌ایستاد نوشابه شیشه‌ای بگیرد و بریزد توی کیسه فریزر و بیاورد سر کلاس بخورد. ما سعی می‌کردیم نگاه‌مان را از مسیر صحنه نوشابه خوردن او بدزدیم که مثلاً مهم نیست برای‌مان. اما مهم بود. کانادا درای لعنتی رنگ پرتقال بود و این خیلی مهم بود. آن‌وقت‌ها به چشم طفل ده ساله نارنجی خیلی رنگ مهمی بود. مخصوصاً وقتی کانادا درای بود با آن طعم اثیری‌اش ...

پ.ن: "یادم آمد"ها نوستال‌های روزهای رفته‌اند. چیزهایی که یادآوری‌شان حس خوش‌آیندی به آدم می‌دهد. عبارتِ یادم آمد را از این ترانه گرفته‌ام. با صدای دل‌کش از این‌جا بشنوید.

ارسال به بالاترین + 20:13

تخمه؛ تنها اشتراک فوتبال و سینما
شنبه 9 آذر1387
قصد نداشتم درباره رفتن قطبی بنویسم. حتی وقتی مطلب پر ایراد و انباشته از فرضیات غلط امیر پوریا، منتقد سینما را در دنیای فوتبال خواندم که با تیتر "شیر کدام بیشه؟ قطب کدام گوشه؟" به محبوبیت قطبی تاخته بود و آن را "بدون تردید" به عوامل غیر فوتبالی ازقبیل لهجه و آب و شانه کردن مو و ... نسبت داده بود، در برابر وسوسه نوشتن مطلبی با عنوان "شیر بیشه ایران، قطب عالم امکان!" مقاومت کردم. حالا خوشحالم که فرانک مجیدی، نویسنده وبلاگ "یک پزشک" به آن‌چه که در ذهن داشتم پرداخته است. فقط یک منتقد سینما که فوتبال را به خاطرجاذبه‌های سینمایی‌اش دنبال می‌کند می‌تواند همه این محبوبیت را ناشی از خاص بودن چهره و حرف زدن کسی مثل قطبی قلمداد کند. این یک توهین بزرگ و آشکار به فهم فوتبالی فوتبال‌نویس‌ها و همه طرفداران پرسپولیس بود. و البته از یک منتقد سینما انتظار نمی‌رود از آن‌چه که در زمین بازی می‌گذرد اطلاع چندانی داشته باشد. او را همان بس که فوتبال را ببیند و لذت‌اش را ببرد و احیاناْ تخمه‌اش را بشکند. از مای عوام ـ و در زمینه سینما کالانعام!! ـ هم لابد انتظار نیست که وقتی فیلمی می‌بینیم به دکوپاژ و میزانسن و از این قبیل توجه کنیم و چیزی از آنها بفهمیم حتی. ما هم فیلم‌مان را می‌بینیم و حال‌اش را می‌بریم و تخمه‌مان را می‌شکنیم.

پ.ن: گویا مطلب امیر پوریا روی وب نیست. کسی سراغش را ندارد؟

ارسال به بالاترین + 0:44

کنعان و یوسف‌های گم‌گشته
پنجشنبه 7 آذر1387
بعد از اینکه "کنعان" را دو نفری ـ با همان آقاهه که چراغ قوه می‌گیرد دستش ـ دیدیم و از سینما بیرون آمدم، هی به این فکر می‌کردم که آیا واقعاْ همه این مردم، که این‌طور هراسان و عجول توی هم وول می‌‌خورند و این ور و آن‌ور می‌روند، کارشان مهمتر از فیلم دیدن است؟ توی سینما هم به این فکر می‌کردم که کاش همه این دیوارها بروند کنار و ملت توی خیابان همین‌طور از سر کنجکاوی بیایند بایستند جلوی پرده‌ و بعد بنشینند و صندلی‌ها پرشوند. آدمیزاد چه فکرها که نمی‌کند!

پ.ن: فیلم خوبی هم بوده گویا. من که دوست داشتم.

ارسال به بالاترین + 1:25

باد
یکشنبه 3 آذر1387
باد می‌وزد. به شدت. دخترکِ کمی بزرگ‌تر پشت به باد کرده و با زحمت عقب عقب قدم برمی‌دارد و در همین حالت، با کمک گرفتن از دست‌هایش ماجرایی را با آب و تاب بسیار تعریف می‌کند. آن‌که کمی کوچک‌تر است در پناه او، تن نحیفش را از نهیب باد می‌دزدد. باد می‌وزد. در بلندای خیابان غربی-شرقی. به شدت.
ارسال به بالاترین + 11:15