تبليغاتX
وقت‌کُشی
وقت‌کُشی
==================== Main Column ==================== -->

در آداب گفت‌وگو؛ شباهت‌های سروش و مایلی‌کهن
چهارشنبه 30 اردیبهشت1388
داشتم این نوشته سروش خطاب به محمود دولت‌آبادی را می‌خواندم که پاراگراف دوم تمام نشده ذهنم رفت سمت بیانیه‌های محمد مایلی‌کهن. شباهت عجیبی بین تُن این دو متن وجود دارد. اگر از وزن کلمه‌های مورد استفاده سروش و مایلی‌کهن صرف‌نظر کنیم درمی‌یابیم که آن‌چه که در ذهن این دو می‌گذرد، پر است از میل به حمله و با خاک یکسان کردن طرف مقابل. اگر حوصله خواندن تمام حرف‌های این دو را ندارید نگاهی به قسمت‌هایی از هر دو متن بیاندازید:

دکتر عبدالکریم سروش خطاب به محمود دولت‌آبادی که او را در مورد خطاهای صورت گرفته در جریان انقلاب فرهنگی مسوول دانسته، نوشته است:

"... به جستجو برآمدم که قصه چيست و محمود دولت‌آباد کيست. خبر آوردند خفته‌ای است در غاری نزديک دولت‌آباد که پس از 30 سال ناگهان بي‌خواب شده و دست و رو نشسته به پشت ميز خطابه پرتاب شده و به حيا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمی به نام عبدالکريم سروش سخن رانده و او را «شيخ انقلاب فرهنگی» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است ..."

و محمد مایلی‌کهن نیز در قسمتی از بیانیه‌اش خطاب به قلعه نویی نوشته بود:

"... لذا به همین منظور به این آقایان کوتوله و عوام فریب (کل یوم) که حتی فاقد مدرک تحصیلی برای گروهبان قندلی شدن هستند اما لقب ژنرال را یدک می‌کشند می‌گویم که از گل دقیقه 90 سایپا و پیامی که آن گل به پهنای ایران عزیز اسلامی داشته؛ پند گرفته و هر چه سریعتر دست از نوچه بازی و نوچه پروری برداشته از کارهای ناثواب و عوام فریبی دست بردارند ..."

بدیهی است که منظورم این نیست که حق با چه کسی است یا نیست. قصد هم ندارم که این دو نفر (سروش و مایلی) را به عنوان جامعه آماری در نظر بگیرم. اما فکر کردن به جایگاه این دو ـ به ویژه دکتر سروش که آوازه سواد آکادمیک‌اش سر به آسمان می‌ساید ـ باعث ایجاد تردیدهای ذهنی جدی می‌شود: چرا ما زود از کوره در می‌رویم؟

تصور کنید یک جواب متین و مستدل از طرف سروش چقدر می‌توانست از نظر اخلاقی زیباتر باشد. شما آن شروع آتشین سرشار از حس لجن‌مال کردن طرف را بیشتر می‌پسندید یا بخش‌های پایانی را که سروش در آن به استدلال و منطق روی آورده؟

پ.ن: این روزها خیلی سعی می‌کنم به آداب گفت‌وگو پایبند باشم. احساس می‌کنم خیلی جواب می‌دهد. تمرین می‌کنم. هر روز تمرین می‌کنم.

ارسال به بالاترین + 23:16

بحث 30 یا 30
سه شنبه 29 اردیبهشت1388
اگر چند سال قبل‌تر بود من باید اینجا می‌نوشتم که امروز سر کلاس با استاد یک بحث سیاسی داغ داشتیم. بعد هم لابد جزییاتش را به شیوه "گفتم، گفت" می‌نوشتم و طوری پایان بندی‌اش می‌کردم که یعنی من محکومش کردم مثلاً. بعد هول برم می‌داشت که امروز فردا حراست احضارم می‌کند.  اما من هول برم نداشته. این روزها هم اصلاً شبیه چند سال قبل‌تر نیست. اصلاً.
ارسال به بالاترین + 1:31

Flash-Relation
چهارشنبه 23 اردیبهشت1388
عاشق این رابطه‌های فلَش‌گونه‌ام. این اصطلاح ابداعی را برای رابطه‌های لحظه‌ای به کار می‌برم. این رابطه‌ها محدودیت زمانی دارند و از یک پلک به هم زدن، یک نگاه، تا یک هم‌صحبتی چند ساعته در اتوبوس را شامل می‌شوند. گاهی یک نگاه آشنا در پیاده‌رو با یک لبخند ـ یا حتی بدون آن ـ چنان احساسی از سرخوشانه‌گی به من می‌دهد که تا ساعت‌ها بعد به آن چهره و آدم فکر می‌کنم. در ذهنم زندگی‌اش را می‌سازم و تصور می‌کنم: "به چی فکر می‌کنه؟ خونه داره یا نه؟ عاشق شده حتماً تا حالا. شاید چند بار. الان کجا داشت می‌رفت یعنی؟ دوسش داره هنوز؟ شب‌ها کجا می‌خوابه؟ با یکی یا تنها...؟!" و این داستان ذهنی پر می‌شود از آشنایی‌ها و دوست داشتن‌ها و فقدان‌ها و حسرت‌ها و سرخوشی‌های کوچک و بزرگ. ماجرا وقتی واقعی‌تر و جذاب‌تر می‌شود که کارم با طرف به هم‌صحبت شدن می‌کشد و برای مدتی ـ بسته به تایم با هم بودن‌مان ـ داستان زندگی هم‌دیگر را می‌شنویم. و طرف مقابل بی آن‌که بداند و بخواهد حتی، با تعریف کردن "ماجرا"هایش چنان "حال"ی به من می‌دهد که تا مدت‌ها دوستش می‌دارم و آن آدم تا مدت‌ها قهرمان داستان ذهنم می‌شود.

آدم‌ها هم‌چنان قهرمانان بی‌رقیب داستان جهانند و هیچ چیز جذاب‌تر از آنان و زندگی‌هاشان نیست. دوست‌شان دارم.

پ.ن: تقدیم به محمدرضا، پسر ۱۹ ساله افغان که از کارش در یک معدن زغال سنگ در بابل ـ گمانم ـ مرخصی گرفته بود و به اصفهان می‌رفت تا با نامزدش جشن عروسی‌شان را بگیرند. یعنی الان کجان؟ چی‌کار می‌کنن؟ نکنه از ایران رفتن ...؟

ارسال به بالاترین + 21:46

حرکت بعدی: بوووس!
جمعه 18 اردیبهشت1388
این عکس رو با همه ایرادای تکنیکیش دوس دارم ...۱. اینجا یه آب‌نماست در بلوار یا پارک چمران شیراز. راست و دروغش گردن راوی؛ گویا "بوس بالای آبشار چمران" همون‌قدر تو شیراز معروفه که French Kiss تو دنیا!

۲. عکاسی برای من یه تفریح جدی و بی‌اندازه دوست‌داشتنیه. چندتایی از عکس‌هایی رو که به تازگی گرفتم این‌جا گذاشتم. این عکس هم یکی از اون‌هاست؛ که با همه ایرادهای تکنیکی‌اش دوستش دارم.

۳. کسی می‌دونه این free2upload چه مرگشه باز؟! این عکس بالای وبلاگ ما رو پرونده، خودش هم نیست کلاً. من هم حس آپ‌لود تیکه تیکه‌ی دوباره رو ندارم خب!

۴. این عکس‌ها را ببینیدها!

۵. شماره ۴ یک نکته انحرافی داشت؛ طبلی‌قات بود.

ارسال به بالاترین + 3:1

تک ضرب[13]: وقتی سوزن ته‌گرد ته می‌کشد
یکشنبه 13 اردیبهشت1388
و هر آینه برای مومنان سی‌دی‌رام‌هایی قرار دادیم که با زدن دکمه‌اش باز می‌شوند. و تو چه می‌دانی این چه موهبتی است.
ارسال به بالاترین + 12:44

مانیفست
جمعه 11 اردیبهشت1388
فکر می‌کنم وقتش رسیده که یک بار برای همیشه تکلیفم را با این وبلاگ روشن کنم. من یا دیگر وبلاگ نمی‌نویسم یا هر هفته حداقل سه پست می‌گذارم اینجا. برای یک ماه روش دوم را امتحان می‌کنم. اگر نتوانستم از همین حالا خداحافظ.

پ.ن: خب این‌ها را اینجا نوشتم که یادم باشد فقط. وگرنه ما وبلاگ ننوشتیم هم ننوشتیم. به کلبتین کسی هم برنمی‌خورد.

ارسال به بالاترین + 11:2