تبليغاتX
وقت‌کُشی
وقت‌کُشی
گاه‌نوشت‌هاي عيسي عظيمي از فوتبال و زندگي
دوشنبه بیستم اسفند 1386
سرعین یعنی بهار
۱. خبرنگار روزنامه جام‌جم برای گزارشی که از جشنواره مجسمه های یخی سرعین نوشته تیتر زده "سرعین بهار نمی‌شناسد" و در قسمتی از آن نوشته:
"... سرعين هيچ آمادگي اي براي پذيرايي از مهمان را ندارد. نه در زمستاني چنان زيبا و نه در آن تابستان رنگارنگ و بهار زيباتر از همه . سرعين هنوز با مفهوم گردشگري و مسافر پس از سال ها پذيرايي فصلي از مهمانان که بيشتر عرب هاي حاشيه خليج فارس ، عربستان و گردشگران ايراني را شامل مي شود، هنوز به گردشگر و مسافر به چشم يک غريبه نگاه مي کند. گران فروشي ها و بالا و پايين کردن نرخ کرايه ماشين ها و رعايت نکردن اصول بهداشتي در مجتمع هاي آبگرم ، نشان مي دهد که سرعين تا منطقه نمونه گردشگري شدن راه زيادي دارد. اينجاست که پيشنهاد احداث يک دانشگاه يکي از راهکارهاي لازم براي ايجاد يک منطقه نمونه گردشگري مطرح مي شود."

این نوشته اعصاب ملت رو ریخته به هم. کوچیک و بزرگ می‌گن بشکنه دستمون که نمک نداره. خبرنگار جام‌جم یک هفته مهمون سرعینی‌ها بوده. جام‌جم پرفروشترین روزنامه سرعینه. چند روز پیش ملت از تحریم این روزنامه حرف می‌زدن. می‌گفتن یکی دو روز نخریم اقلاْ! یه چیزی در این مورد نوشتم. چاپ شد می‌ذارمش اینجا.

۲. علی دایی سرمربی تیم ملی شده. خیلی وقت پیش البته! گفتم که فکر نکنید الان فهمیدم!! یه کوچولو هم در این مورد نوشتم که تو شماره اخیر "نوای ارس" چاپ شد. حوصله شو دارین بخونین؟!

۳. چند روز پیش کیارستمی سرعین بود. عمراْ اگه باورتون بشه!

۴. تا آخر سال یه پست توپ می‌ذارم عوض همه تنبلیام.

۵. حالم خوب نیست. مثل همه شب عیدای این سال‌های آخر و اخیر.

+ 1:6
پنجشنبه ششم دی 1386
شرق اندوه
متاسفانه اینجا هنوز جهان سوم است. با همان جذابیت‌های خبری تاسف‌برانگیز .... بی‌نظیر بوتو چند دقیقه پیش ترور شد.
+ 19:3
سه شنبه چهارم دی 1386
بوی برلین می آید
کیهان را سال‌ها می‌خواندم. بچه بودیم و ایدئولوژی مد روزگار. ـ و این نه به این معنی است که حالا بزرگ شده‌ایم؛ مد روزگار عوض شده لابد! ـ امروز هم کیهان خریدم. به خاطر عکس پایین که از جشن شب چله چلچراغ در صفحه اولش کار کرده بود و "چله‌نشینی اصلاح‌طلبان" را تیتر کرده بود. راستش کمی ترسیدم. نکند چلچراغ را هم ببندند؟ شوی کنفرانس برلین که یادتان نرفته؟! 

چلچراغ روی جلد کیهان

+ 18:52
پنجشنبه دهم آبان 1386
فقط روزنامه نگاران مانده اند
روزنامه‌نگاران. فقط همین‌ها مانده‌اند. آخرین سربازها را هم بکشید. این چند سنگر را هم بگیرید. دنیا مال شما. برای ریاست جمهوری قالیباف و امثال او البته باید تلاش کنید. خیلی بیشتر از این‌ها هم باید تلاش کنید. چون بالاخره مردم مزه نیمه کرم‌خورده سیب اصولگرایی را چشیده‌اند و دیگر به این راحتی‌ها  - به نیمه ظاهرآ سالمش هم حتی- اعتماد نمی‌کنند. زورتان را بزنید!

اما نمی‌توانید. هرگز نخواهید توانست. رویش جوانه، ناگزیر است. عشق می‌ماند و زندگی هم.

مرتبط:
ما چرا می پرسیم، ما چرا می فهمیم ... الناز انصاری را از روزنامه اعتماد استعفا کردند!
اعتراض 222 روزنامه نگار به اخراج روزنامه نگاران بيانيه جمعی از روزنامه‌نگاران نسبت به نقض حقوق صنفی. کامنتهای این متن را هم بخوانید. این نظرات حرف دل همه روزنامه‌نگاران شهرستانی هم هست.
مینودر و آن عکس کذایی در قزوین هفته‌نامه‌ای را به خاطر این عکس که دو سال پیش در یک آگهی کار کرده بود توقیف کردند. اصل ماجرا گویا این بوده که این نشریه در یکی از شماره‌های اخیرش از انتصاب همسر استاندار به عنوان مشاور استاندار انتقاد کرده!
داستان اونی که گفت: "نه" آرش حسن‌نیا ماجرای اخراج شدنش از روزنامه اعتماد ملی را شرح می‌دهد. او ظاهرآ از خودی‌ها خورده است!
در لجن نفس می کشیم وبلاگ صمیمانه‌تر؛ محمدجواد روح.

+ 20:27
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
گاف جام جم
نسخه امروز (پنجشنبه) روزنامه جام جم از کیوسک های روزنامه فروشی اردبیل ( و احتمالآ سراسر ایران) جمع آوری شد. این روزنامه در صفحه ۱۵ ضمیمه علمی اش برای مقاله ای علمی درباره اینشتین و نظریاتش از عکس زیر استفاده کرده بود! شما را نمی دانم ولی من یاد حیات نوی مرحوم افتادم. روحش شاد!

محمودجون بی خیال!

+ 2:1
چهارشنبه هشتم فروردین 1386
چیزی به این جهان اضافه کن

این سرمقاله شماره ویژه نوروز نوای ارس بود. این شماره احتمالآ آخرین شماره ای بود که از زیر دست ما بیرون می آمد. عیدتون بازم خیلی مبارک!

 

یکم: سالی را پشت سر گذاشتیم و سالی دیگر را آغاز می کنیم. زندگی مان اما منتظر شمارش ما نمی ماند. سالها و اعدادی که به آنها نسبت داده ایم ظرف هایی موهوم هستند که فقط به درد مدرج کردن و اندازه گیری عمر ما می خورند. حقیقت همین کلمه سه حرفی است: عمر. مهلتی که برای زندگی کردن داریم.  صحبت از کمی و افزونی آن دردی را دوا نمی کند. اما اینکه زندگی مان را چگونه برگزار کنیم موضوع مهمی است.

از عمر گفتم وچند و چون زندگی و سخن این سرمقاله ناگهانی از حد و حدود یک روزنامه نگار جوان فراتر رفت. اما این چند جمله را هم تحمل کنید: مهلت من و شما برای زندگی هر چقدر که باشد، فرصتی برای زادن و افزودن است. اگر «هستیم» باید که بزاییم و بیفزاییم. هر چند که این آفرینش گرهی کوچک باشد بر تارو پود فرشی به وسعت جهان.
دوم: مجله تایم هر سال کس یا کسان معدودی را به عنوان انسان سال جهان برمی گزیند. انتخاب این مجله در سالی که گذشت بسیار جالب توجه بود. تایم در سال گذشته «شما» را به عنوان مرد سال انتخاب کرد. روی جلد شماره ویژه مجله تایم برخلاف رویه معمول که به عکس افراد تعلق داشت، نمایی از یک مانیتور و کیبورد کامپیوتر نقش بسته بود و عبارت عجیبی روی آن به چشم می خورد: «انسان سال: تو. یعنی همان کسی که خودش را در آینه نگاه می کند». کامپیوتر در این میان تنها به عنوان وسیله ای ارتباطی مفهوم داشت و مهم «شما»یی بودید که جهان را می ساختید.
سوم: دقت کرده اید به اینکه امید به زندگی ما برگشته؟! آه، نه! اینطور نوشتن اصلآ درست نیست و باید اول شاهد مثال آورد و مقدمه چید. ولی آن وقت مطلب به درازا می کشد و کسی حوصله نمی کند آن را بخواند. بله؛ این بهانه خوبی است! ولی خداوکیلی به این دقت کرده اید که امید به زندگی ما برگشته؟! نق نزنید دیگر؛ قبول کنید! یک سال پیش همین وقت ها را به یاد بیاورید. وقتی که فکر می کردید باخته اید و همه چیز تمام شده. دیدید که دنیا به آخر نرسید؟ همین دنیای تنگ و تار بی مروت با آن روزگار لعنتی اش که دمار همه مان را درآورده، فعلآ تا اعلام خبر کشف دنیایی بهتر، مناسب ترین گزینه من و شما برای زندگی است. استثنائآ در این یک مورد حق با مجریان برنامه های صبحگاهی صداوسیماست: امیدوار و شاد باشید و به زندگی لبخند بزنید!
چهارم: این یک پیشنهاد بی شرمانه و دوستانه است. همین مطلب را که خواندید مجله را ببندید و خودتان را به اولین درختی که آن دور و بر هست برسانید. به دقت به درخت نگاه کنید. روی شاخه های نازک و کوچکش گره مانند های ریزی خواهید دید. یعنی چه که می گویید خب؟! ببینید و حالش را ببرید دیگر. دارد «زنده» می شود: «شکوه رستن اینک، طلوع فروردین...»

پنجم: زیادی جسارت شد. «حافظ موسوی» با این چند خط شعر همه آنچه را که می خواستم بنویسم گفته. گفتم این شعر را آخر بیاورم مگر مطلب من را هم بخوانید!

زندگی همیشه که اینجور پیچ و تاب نخواهد داشت
بد نیست گاهی هم دستی به موهایت بکشی
وبا درخت و باغچه صحبت کنی
پنهان نمی کنم که پیش از این سطرها
«دوستت دارم» را می خواسته ام بنویسم
حالا کمی صبر کن
بهار که آمد
فکری به حال آسمان تو
و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد

 

+ 0:38
سه شنبه یکم اسفند 1385
نوای ارس
با چند نفر از دوستان در اردبیل مشغول انتشار ماهنامه ای هستیم به نام نوای ارس. هر چند اگر محک معیارهای حرفه ای به میان آید، این نشریه محصول دندان گیری نیست اما در وانفسای مطبوعات محلی، برای خودش غنیمتی به حساب می آید. تاکنون دو شماره از این نشریه توسط گروه ما منتشر شده و استقبال از آن بد نبوده. دو تا عکس پایین تصویر جلدهای این دو شماره است. در شماره اول گزارشی از مرکز ترک اعتیاد تولد دوباره اردبیل نوشته بودم. در شماره اخیر هم دو تا مصاحبه کرده بودم که در پست های بعدی می گذارمشان.

نواي ارس 2 نواي ارس 1

+ 17:17
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385
تولد در مرداب

انجمن معتادان گمنام اردبیل جای عجیبی بود. خیلی جای عجیبی بود. یک فضای بی نهایت صمیمی با کمترین امکانات ممکن که بنا به گفته خودشان، بیشتر از سازمان های عریض و طویل دیگر از جمله بهزیستی و ... آمار معتاد ترک کرده دارند.
این گزارش در شماره آبان ماه ماهنامه "نوای ارس" منتشر شد. 

 

سوز سرماي عصر پائيزي اردبيل پوست را خشك مي‌كند. مزارع سبزي در جاده «آب بيگلو» در سكوت غمگيني خود را براي يك زمستان سخت ديگر آماده مي‌كنند. يكدستي سرد محيط را سنگهاي قرمز رنگي به هم مي‌زنند كه با خوش سليقگي تمام رنگ‌آميزي شده‌اند. سنگها كنار هم چيده شده‌اند و مسيري فرعي را در سه كيلومتري جاده اردبيل به آب‌بيگلو مشخص مي‌كنند. انتهاي اين مسير تقريباً 100 متري فرعي به ورودي محوطه‌اي مي‌رسد كه مشخصه آن ديوارهاي رنگ‌آميزي شده و شعارهاي روي ديوارهاست: «يا علي گفتيم و عشق آغاز شد»

خودمان را به دو سه نفري كه پشت در ايستاده معرفي مي‌كنيم و اجازه ورود مي‌خواهيم. از اتاقك كنار در كه روي ديوارش نوشته شده «مراقبت» مسوول مركز را صدا مي‌كنند. الدار مردي با چهره‌اي كه سنش را حدود 38 ـ 37 ساله نشان مي‌دهد به استقبالمان مي‌آيد و با هماهنگي او وارد مي‌شويم. مقابلمان محوطه‌اي حدوداً هزار متري قرار دارد كه كف آن از خاك و مقداري شن پوشيده شده. يك سمت حياط را رديف اتاقهايي تشكيل مي‌دهد كه كل امورات انجمن در آنها مي‌گذرد. ته حياط هم اتاقي است كه اسم رسمي‌اش اتاق سم‌زدايي است و آنجا بين خودشان به شوخي «خمارخانه» صدايش مي‌كنند. هفت هشت نفري دورمان حلقه مي‌زنند. صحبت‌ها گل مي‌كند. قرار مي‌گذاريم از اسامي مستعار استفاده كنيم. زود صميمي مي‌شوند و مستقيم مي‌روند سر اصل مطلب. عليرضا 32 سال دارد: «من 10 سال پشت سر هم مواد مي‌كشيدم. در اين مدت حتي نشده بود بيشتر از 12 ساعت را بدون مواد سر كنم. همه راههاي ترك را هم امتحان كرده‌ام. يك ميليون و دويست هزار تومن خرج دوا و دكتر كردم. دست و پايم را بستند و دو هفته خوابيدم. اين جاي زخم روي ساق پايم مال آن روزهاست. ولي آمدم بيرون و باز هم كشيدم. ولي امروز 15 روزه كه اينجا هستم و يك قرص سرماخوردگي هم نخوره‌ام.»

 

برای خواندن ادامه گزارش این پایین کلیک کنید


ادامه‌‌ی مطلب
+ 15:31
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385
ما جشن نمی خواهیم
جنگ ها در مي‌گيرند و انسان‌ها كشته مي‌شوند. سياست‌مداران به دنيا گند مي‌زنند و آشوب به پا مي‌كنند. ما اما چون «سيزيف» محكوم به عذاب هستيم. ما بايد همهء اين‌ها را روايت كنيم. مطمئن باشيد كه هيچ خبرنگاري حتي اگر بهترين گزارش‌ها را از يك جنگ مخابره كند از كار خود لذت نخواهد برد. ما بايد راوي درنده‌خويي انسان‌ها باشيم...

متن کامل یادداشتم به مناسبت روز خبرنگار را در روزنامه سرمایه بخوانید

+ 22:48
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385
این درس بزرگ
در ایام برگزاری جام جهانی مطلبی برای نشریه آوای اردبیل نوشته بودم که اگر حوصله اش را دارید روی ادامه مطلب کلیک کنید و بخوانید. البته اگر حوصله اش را دارید.


ادامه‌‌ی مطلب
+ 10:41
شنبه سوم تیر 1385
بالاخره !!
عروسك‌هايشان را مي‌گيرند و عروس‌شان مي‌كنند. اين حكايت دختران شهر من است; قصه اما نه چنان ساده است كه بتوان با بازي‌هاي كلام از تلخي‌اش كاست. قصه، قصهء درد است و داستان فروخوردن درد. تلخ و شيرين هم! بله; شيرين هم! چرا كه همهء حكايت در لفافه‌اي از تبريك و لبخند و شادباش مي‌گذرد و همين. كار تو را سخت مي‌كند كه بگويي اين بد است. چه كسي مي‌گويد شادي و لبخند و تبريك بد است و چه كسي باور مي‌كند؟! دختران شهر من اما باور مي‌كنند. همان‌ها كه زندگي‌شان بهار نديده به تابستان و پاييز رسيده است و زمستان كه ناگهان چه زود مي‌رسد. مي‌داني... نمي‌خواهم يك گزارش ژورناليستي  به مرثيه تبديل شود و تو دلت بسوزد! اما حكايت دختران كم سن و سالي كه ازدواج مي‌كنند شرح سوختن است. زنده به گور شدن را فراموش كنيد. آن‌ها زنده‌اند و زندگي نمي‌كنند.  اين‌جا «سرعين» است; صداي ما را از قرن بيست‌ويكم مي‌شنويد.

به دلیل یک مجموعه رفتار ژورنالیستی غیر حرفه ای گزارشی که نوشته بودم پس از حدود شش بار انتشار (!!) در سایت ها و نشریات سراسری و محلی مختلف و با چند ماه تاخیر در این وبلاگ منتشر می شود. متن کامل این گزارش را در روزنامه سرمایه بخوانید. همچنین این گزارش در سایت کانون زنان ایرانی نیز منتشر شده است. ترجمه آذری آیدین فرنگی از این گزارش نیز در همین سایت منتشر شده که خواندنش خالی از لطف نیست.

+ 20:26
جمعه پنجم خرداد 1385
ای خدا بعضی هایمان را هدایت کن!
۱. قضیه کاریکاتور روزنامه ایران هر چه بوده تا حالا تمام شده یا در حال تمام شدن است. این روزها هم همه جا پر است از تحلیل و اظهار نظر. چند نکته ای که اینجا می خوانید تکمله ای است بر این نوشته ها.

۲. دو هفته قبل از چاپ کاریکاتور کذایی ایران جمعه، دکتر مختاریان عضو شورای سردبیری روزنامه ایران، در خانه مطبوعات اردبیل کلاس روزنامه نگاری داشت. دوستان خبرنگار اردبیلی می توانند شهادت بدهند که این آدم چقدر بر لحاظ کردن منافع ملی در چاپ هر مطلب تاکید می کرد. در همین کلاس او صفحه ای از شماره های اخیر روزنامه جمهوری اسلامی را به عنوان نمونه ای از بی ملاحظگی و در نظر نگرفتن منافع ملی نشان داد که در آن مطلبی با این تیتر به چشم می خورد:"یک خانواده ترک چهار دست و پا راه می روند!" مختاریان با قاطعیت می گفت اگر جای مدعی العموم بودم در این روزنامه را گل می گرفتم!

۳. تعطیلی روزنامه ایران و به زندان رفتن مانا نیستانی خواسته هیچ آذری عاقلی نمی تواند باشد. این که بیش از صد نفر از نان خوردن بیفتند - که به جرات می گویم هیچ تقصیری در این ماجرا نداشتند- و در این وانفسای مطبوعات، یک تریبون - روزنامه ایران، خوب یا بد به هر حال یک تریبون است- تعطیل شود دردی را از ما دوا نخواهد کرد.

۴.کاریکاتور روزنامه ایران بهانه ای شد تا عقده های فرو خورده آذریها سر باز کند. عقده هایی که حاصل ندانم کاری های دولت در طول سالیان است. اما چه خوب است حالا که دولت اعتراضات را به حق می داند و تایید می کند مانیز خواسته هایمان را عقلایی کنیم. اگر قرار است جمهوری اسلامی امتیازی به آذری زبانان بدهد ما چرا خواسته هایمان را در حد مطالبات سخیفی چون تعطیلی روزنامه ایران و زندانی شدن مانا نیستانی پایین بیاوریم؟ تدریس زبان ترکی در مدارس مناطق آذری نشین می تواند یکی از این خواسته های به حق باشد که در صورت تحقق هم به نفع دولت خواهد بود و هم به نفع ما آذری ها.

۵. خیلی دوست دارم بدانم آنهایی که ادعاهای مزخرفی چون "ایران شمالی" را نسبت به جمهوری آذربایجان مطرح می کردند این روزها حالشان چطور است!

۶. ای خدا! همه ما را به راه راست هدایت کن! نمی شود؟! باشد؛ اقلآ بعضی هایمان را هدایت کن دیگر!

+ 15:26
شنبه نوزدهم فروردین 1385
عاشقان در غربت
حکایت روزنامه نگار محلی حکایت عاشق در غربت است. ما در حالی سودای یک نشریه محلی حرفه ای را در سر می پرورانیم که توانایی انتشار آن را نداریم. به عبارت واضح تر نه نیروی انسانی امتحان پس داده این کار در استانی مثل اردبیل موجود است و نه پشتوانه مالی آن. سرمایه گذاری در این بخش نیز دارای ریسک بالایی است. با این حال سرمایه دارانی که می توانند بدون دغدغه زیان مادی در این بخش سرمایه گذاری کنند نیز در این باره احساس نیاز نمی کنند. به نظرم باید به تمام روزنامه نگاران نخبه شهرستانی این حق را داد که مهاجرت به تهران و کار در یک نشریه سراسری را به عنوان تنها راه وصال معشوقشان برگزینند.
چه می شد اگر ما نیز می توانستیم ...!
+ 1:23
جمعه پنجم اسفند 1384
جلوی ما را بگیرید لطفآ!

زندگی در شهر کوچکی مثل سرعین جذابیت ها و مخاطرات خاص خودش را دارد. سال قبل در یک همچین روزهایی با تعدادی از بچه های علاقه مند به کارهای فرهنگی تصمیم گرفتیم یک سازمان غیردولتی در سرعین تشکیل بدهیم. بعد حدود هشت ماه دوندگی بالاخره توانستیم مجوز بگیریم. صرف نظر از سنگ اندازی های دولتی و بوروکراسی اداری، آن چه که مایه تعجب ما بود چوب لای چرخ گذاشتن های تعدادی از همشهریان بود. این البته ازناآگاهی آنان از صورت مساله و "توهم توطئه" ناشی می شد. به هر حال با تصویب اساسنامه و تایید انتخابات شورای مرکزی توسط سازمان ملی جوانان "سازمان غیر دولتی خانه امید نسل سوم" تشکیل شد. اساسنامه و شرح اهداف و زمینه های فعالیت این سازمان به زودی در این وبلاگ قرار خواهد گرفت.

اما ماجراهای خانه ما گویی تمامی نخواهد داشت! ما قصد داشتیم – هنوز هم داریم- در بهار سال آینده نشریه داخلی خانه را منتشر کنیم. برای همین اقدام به برگزاری کلاسهای رایگان روزنامه نگاری کردیم. پریروز اولین جلسه را با حضور تعدادی از اعضای خانه در محل ساختمان آموزشگاهی که متعلق به آقای لطفی - از اعضای شورای مرکزی - است تشکیل دادیم. اما چند ساعت پس از پایان کلاس دو نفر لباس شخصی که خود را مامورین حفاظت اطلاعات یکی از نهادها معرفی کرده بودند شبانه سراغ آقای لطفی می آیند و او را تهدید می کنند که اگر برگزاری کلاسها ادامه پیدا کند اقدام به پلمپ آموزشگاه خواهند کرد. استدلالشان هم جالب بوده: "این آموزشگاه پسرانه است و شما حق تشکیل کلاس مختلط را ندارید". به هر حال برای آنکه دردسر بیشتری برای آقای لطفی ایجاد نشود به صورت موقت کلاسها را تعطیل کردیم. اما سوالهای بسیاری هنوز بی پاسخ مانده است: مختلط بودن کلاس آموزشگاهی که از آموزش و پرورش مجوز گرفته چه ارتباطی به حفاظت اطلاعات فلان نهاد دارد که شبانه سراغ مسئول آموزشگاه می آیند و ...؟! والبته سوالهای عمیق تری نیز هست: انتشار یک نشریه داخلی در شهری مثل سرعین منافع چه کسانی را به خطر می اندازد؟

+ 22:24