تبليغاتX
وقت‌کُشی
وقت‌کُشی
==================== Main Column ==================== -->

وای از این حکایت
جمعه 8 شهریور1387
جهودی و ترسایی و مسلمانی رفیق بودند در راه. زر یافتند. حلوا ساختند. گفتند "بی‌گاه است. فردا بخوریم. و این اندک است. آن کس خورد که خواب نیکونیکو  دیده باشد." غرض تا مسلمان را ندهند.
مسلمان نیمشب برخاست. خواب کجا؟ عاشق محروم و خواب؟ برخاست، جمله‌ی حلوا را بخورد.
عیسوی گفت "عیسا فرود آمد، مرا برکشید."
جهود گفت "موسا در تماشای بهشت برد مرا. عیسای تو در آسمان چهارم بود. عجایبِ آن چه باشد در مقابله‌ی عجایبِ بهشت؟"
مسلمان گفت "محمد آمد، گفت ای بی‌چاره، یکی را عیسا بُرد به آسمان چهارم و آن دگر را موسا به بهشت بُرد. تو محرومِ بی‌چاره باری برخیز و این حلوا را بخور! آن‌گه، برخاستم و حلوا را بخوردم."
گفتند "وَالله، خواب آن بود که تو دیدی. آنِ ما همه خیال بود و باطل."
وای از این حکایت! تا چه خیال‌ها برده باشی!

مقالات شمس، شمس‌الدین محمد تبریزی، ویرایش متن: جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز

ارسال به بالاترین + 19:21

یاکاموز؛ زیباترین واژه جهان
یکشنبه 20 آبان1386
yakamoz"yakamoz" کلمه‌ای است ترکی به معنی "انعکاس نور ماه در آب". این کلمه توسط انستیتوی روابط خارجی آلمان به عنوان "زیباترین کلمه جهان" در سال گذشته انتخاب شد. دلایل انتخاب این کلمه و مفهوم کاملش در زبان ترکی را به همراه عکسی از یاکاموز در این لینک می‌توانید ببینید [ترکی است البته!]. تا پنج شش ماه پیش که معنی این کلمه را نمی‌دانستم این ترانه استثنائی احمد کایا را با حالتی گنگ گوش می‌کردم و چون اسم ترانه هم yakamoz بود اعصابم به هم می‌ریخت! حالا سعی می‌کنم ترانه را ترجمه کنم. اگر اشکالی داشت حتمآ بگوئید.

 

Yagmur yagar islanirsin vay aman
Gunes dogar kaybolursun vay aman
ay isigi der durursun vay aman
Yakamozsun sen

Sessiz sessiz aglar gibisin vay aman
Zaman geldi gideceksin vay aman
Burak ay getsin sen kal bu geja vay aman 
Umudumsun sen

وقتی بارون می‌آد خیس می‌شی   [وای آمان]
خورشید که درمی‌آد غیب می‌شی [وای آمان]
[...]
تو نور ماه توی آبی [یاکاموزی]

انگار داری یواشکی گریه می‌کنی   [وای آمان]
وقتش رسیده، باید بری                [وای آمان]
بذار ماه بره تو بمون امشبُ           [وای آمان]
امیدمی تو

پ.ن:
۱. بشنوید
۲. کلیپ زیبای این ترانه رو اینجا می‌تونید ببینید.
۳. اگر ترکی بلدید ویکی‌پدیای ترکی اطلاعات کاملی درباره یاکاموز دارد.
۴. "der durursun" نمی‌دانم یعنی چی! توی لغت‌نامه هم نبود. کسی اگر می‌دونه دریغ نکنه.
۵. وای آمان که دیگه ترجمه نمی‌خواد؛ می‌خواد؟!

ارسال به بالاترین + 22:51

مردی که حرف اول نامش حرف آخر عشق بود
چهارشنبه 9 آبان1386
مردی که حرف اول نامش حرف آخر عشق بود
۴۸ سال ...! خیلی دووم آورده بودی مَرد! دیگه داشتم شک می کردم. فقط یه چیزی... حالا اگه جلد شناسنامه‌مون درد کنه یا چین آستین‌مون... به کی بگیم...؟ پیش کی بریم...؟

ارسال به بالاترین + 0:22

آخرین یادگار
شنبه 21 مهر1386
دئدین
       سون خاطیرم قورو شکیلدی
یازدین
        اونوداندا باخارسان آنجاق.
من سنی اونوتسام...
                 دوشوندون‌مو بیر،
شکلین سندن اول اونودولاجاق ...

گفتی
        آخرین یادگارم عکسی خشک و خالی است
نوشتی
          اما وقتی فراموشم کردی نگاهش کن.
من فراموشت کنم...
                 می‌دانی که،
عکست قبل از تو فراموش می‌شود ...

این روزها مجموعه شعری از "نصرت کسمنلی" را ورق می‌زنم. اسم کتاب هست: "هامی‌سی سئوگی دندیر" (همه‌اش از عشق است) و ناشرش "اختر" تبریز. درباره شاعر اطلاعاتی داخل کتاب نیامده بود اما تعدادی از شعرهایش را اینجا می‌توانید بخوانید. خداوندگاری بوده این نصرت!

ارسال به بالاترین + 16:44

چند روایت معتبر از مصطفی مستور
دوشنبه 19 شهریور1386
...
زن موچین را از توی جیب کیف بیرون آورد و باز توی آینه نگاه کرد. مویی را که کنار خال بالای لب‌اش سبز شده بود با موچین گرفت اما آن را نکشید. آنگار کشیدن آن مو حادثه مهمی بود که او در وقوع آن لحظه‌ای تردید کرده بود.
مرد گفت: "منظوری نداشتم."
زن هنوز مو را لای چنگک‌های موچین نگه داشته بود. به آینه نگاه کرد و نفس‌اش را حبس کرد.
گفت: "دیشب چیز عجیبی توی روزنامه خوندم."
مرد انگشتان‌اش را گرد لیوان آب پرتقال حلقه زد و باز به بیرون نگاه کرد. زنی بچه‌اش را بغل گرفته بود و می‌خواست از عرض خیابان عبور کند. سیگارش را گذاشت لبه زیرسیگاری و انگشتان‌اش را در هم قفل کرد.
گفت: "عجیب؟"
زن موچین را ناگهان عقب کشید و چشمهایش را از درد بست. بعد چشم‌ها باز کرد و زل زد به مویی که لای چنگک‌های موچین بود.
"آره، عجیب. منظورم اینه که من تعجب کردم."
زن موچین و آینه را گذاشت توی کیف و کمی از قهوه‌اش نوشید. صورت‌اش را ترش کرد و به فنجان قهوه خیره شد.
"سرده. سرد و کمی هم مونده."
...

حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه نوشته مصطفی مستور چند روز پیش به لطف دوست عزیزی به دستم رسید و نه خواندم که خوردمش. "حکایت ..." شامل شش داستان کوتاه راحت‌خوان ولی به شدت ملموس و تصویری و البته تاثیرگذار است. تکه بالا را از داستان "چند روایت معتبر درباره اندوه" انتخاب کرده‌ام. کتاب پر است از توصیفات جزئی این‌چنین. "چند روایت معتبر درباره کشتن" هم تکان‌دهنده‌‌ترین داستان کوتاهی است که تابه‌حال خوانده‌ام. این کتاب را اگر نخوانده‌اید که هیچی، ولی اگر خوانده‌اید مطمئنم که الان دارید دنبالش می‌گردید تا دوباره بخوانیدش!

مرتبط:
روایات‌ نامعتبر در "حکایت عشقی بی‌قاف بي‌شين بي‌نقطه" نقد مجتبی پورمحسن بر "حکایت ...". چی؟! چقدر اسمش آشناست این مجتبی پورمحسن؟!

ارسال به بالاترین + 3:49